باشگاه کوهنوردان آزاد خراسان

کوهنوردی ما با برنامه است اما بدون تشکیلات

قله ناز - اردیبهشت 1396

بعد از چند سال وقفه بن فعالیتهای کوهنوردی مشترک من و هادی، به پیشنهادش قرار شد بریم قله ناز در البرز مرکزی. قله کهار را من قبلا انفرادی رفته بودم در همان منطقه. بنابراین 

 

+ اسمعیل دزیانی ; ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٦
    پيام هاي ديگران ()   

چمن - فرودین 1396

سلام

+ اسمعیل دزیانی ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٦
    پيام هاي ديگران ()   

صعود سراسری به قله تک دو کاشمر - بهمن 1395

هیئت کوهنوردی خراسان رضوی سالی دو بار صعود سراسری برگزار می کند. شهریور ماه خارج استان و بهمن ماه داخل استان. من معمولا زمستانها را شرکت می کنم. صعودهای تابستانی معمولا قللی است که من رفته ام. باز طبق معمول به بچه ها پیامک زدم. یازده نفر اعلام آمادگی نیم بند کردند. قبل از واریز پول به حساب هیئت 5 نفر انصراف دادند و یک روز قبل از حرکت نیز دو نفر دیگر - علیرغم واریز وجه - انصراف دادند. ماندیم چهار نفر. در این صعود یار دیرین کوهنوردی ام هادی خاوری که چند سالی است با کوه قهر بود همسفر ما شد و تابوی چند ساله را شکست. بنابراین اعضا تیم حمید آهنی، هادی خاوری، امیر وفائی و خودم.

یک اقدام دیگر را نیز برای تحرک بیشتر  انجام دادم. تصویر پوستر صعود را در قالب تمبر شخصی ( به هزینه خودم) چاپ کردم و به هیئت اهدا کردم. هیئت هم 5 تا سفارش داد و به مهمانانش در برنامه افتتاحیه اهدا کرد.

پنج شنبه ظهر مشهد را به قصد کاشمر ترک کردیم. عصر به کاشمر رسیدیم و پس از پذیرش، ما را به دیدن اماکن زیارتی کاشمر بردند. بارگاه مرد الهی شهید مدرس، امازاده حمزه و امام زاده مرتضی علیهم السلام. البته ما در همین امام زاده مرتضی مستقر بودیم. مقارن اذان صبح بیدارباش و حرکت به سمت کوهسرخ. از محلی به نام عمو فردوسی راهپیمائی را شروع کردیم. جممعیت زیادی بود. طبق نقل حدود ششصد نفر.

در مسیر با همکار کاشمریمان آقای قاسم نژاد که در قله سیخستون کاشمر با ما همراه بودند مواجه شدیم. ساعتی بعد باران شروع به آمدن کرد و تقریبا تا وقتی که به مشهد رسیدیم بارش متوقف نشد. ساعت حدود ده صبح به قله رسیدیم در حالیکه هوا خراب شده بود و باد و باران شدت یافته بود. هادی از مسیر دیگری همراه با تیم منتخب استان بود و در آن لحظه همراه ما نبود.

پس از عکاسی فرود آمدیم. بعد از سرتخت آب رودخانه ای که صبح از آن براحتی رد شده بودیم بالا آمده بود و شدت یافته بود. عده ای دو سر لوله ای را گرفته بودند تا کوهنوردان هنگام عبور راحت تر باشند. من و وفائی فورا عزم بر عبور کردیم. چون مطمئنا شرایط بهتر نمی شد. برای اطمینان دوربین و گوشی ام را لای پلاستیک پیچیدم تا اگر تو رودخانه افتادم آسیب نبینند. با اینکه لباسهایم را داخل پلاستیک گذاشته بودم و به ذهنم خطور کرد اینها را هم محکم کاری کنم تنبلی کردم و رد شدم. اما پایم لغزید و تا گردن تو آب رفتم. به هر جانکندنی بود با کمک دیگران از آب بیرون آمدم. امیر هم آمد ولی خوشبختانه در آب نیفتاد. حمید آنطرف ایستاد بود و هر چه علامت دادم با اینکه فکر می کردم دارد به من نگاه می کند توجهی نکرد.(بعدا گفت اصلا مرا ندیده است) ما رد شدیم و حمید را به تقدیری که خودش می خواست واگذاشتم.(حمید بعدا پس از عبور همه تیمها حتی بانوان از رودخانه عبور کرده بود).

در راه برگشت دو نفر از تیم کاشمر طناب به دست برای حمایت به سمت روخانه می رفتند.

مینی بوس پس از سوار شدن ما به سمت محل استقرار عزیمت نمود و بلافاصله مشغول تعویض لباسها شدیم. نهار خوردیم و منتظر بقیه تیممان شدیم. با اتوبوسی که هیئت مشهد کوهنوردان را برگردانده بود به مشهد بازگشتیم .از 100 کیلومتری مشهد بلدلیل بارش برف، جاده بسیار لغزنده بود. حدود ده شب مشهد رسیدیم.

 

+ اسمعیل دزیانی ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٥
    پيام هاي ديگران ()   

توچال - دی 1395

برای ماموریتی اداری شنبه 2 آذر بایستی نهران می بودم. حیفم آمد برای چند ساعت کلاس از فرصت پیش آمده برای یک برنامه کوهنوردی استفاده نکنم. تصمیمم بر آن بود که شب پنج شنبه برم تهران سب را مهمانسرای پست بخوابم  یک روزه برم توجال. اما متاسفانه خبر دادند مهمانسرا بدلیل تعمیرات تعطیل است. فکر کردم فرصت را از دست بدهم یا برنامه را تغییر دهم. از دست دادن فرصت که عاقلانه نبود پس برنامه حرکت را به ظهر پنج پنجشنبه تغییر دادم و بنا را بر شب مانی در پناهگاه شیرپلا گذاشتم. خوشبختانه فدراسیون تلفنهای تماس پناهگاههای کشور را در سایت گذاشته و من با مسولش تماس گرفتم و از وضعیت پذیرش و اسکان آن مطلع شدم.

پنج شنبه ساعت 12 ظهر مشهد را به قصد تهران ترک کردم. مستقیما از فرودگاه از طریق مترو به تجریش رفتم و بدون تامل به میدان دربند و پس از آن آغاز راهپیمائی ...

19:20 به شیرپلا سیدم. پناهگاه خلوت بود(نسبت به دفعه قبلی که آمده بودم) پس از نماز و شام پذیرش به استراحت پرداختم. خوابگاه تمیز و گرم بود مضافا اینکه جمعیت حاضر هم کمترین سر و صدا را داشتند.

 

یاد صعود با دوستان قدیمی آقایان نوراللهی، خاوری و مرتضی(برادرم) که در تابستان یک شب اینجا خوابیده بودیم زنده شد. مضافا حضور در پناهگاه یاد همکارم آقای مظلوم را که زمستان آمده بودیم افتادم.  بدنم حسابی گرم شده بود و ناچار شدم تا سطح زیر شلواری و زیرپوش لباسهایم را کم کنم. اولین بار بود چنین گرمایی را تجربه می کردم. با اینکه مسیر را متعادل حرکت کردم و بخودم فشار نیاوردم اما  خوابهای پریشان می دیدم.

بعد از نماز صبح دیگر نخوابیدم و کم کم وسایل را جمع کردم صبحانه و بعد حرکت(7:45) 10:45 به امیری رسیدم . بعد از یک توقف کوتاه حرکت را به سمت پناهگاه ادامه دادم. در حالیکه مه تقریبا غلیظی منطقه را پوشانده بود. هر ازگاهی نیز باد شدت می یافت اما استمرار نداشت.

در هر حال 13:20 به قله رسیدم و با راهنمایی دوستانی از فدراسیون که متقبل هدایت کوهنوردان بودند به سمت تله کابین رفتم تا برنامه تفریحی ام تکمیل شود.  در ایستگاه پنج یکساعتی توقف کردم . ساعت 17 به پارکینگ رسیدم وقصد منزل جواد (اخوی زاده) که در خوابگاه دانشجویی است کردم و همسر ایشان با یک آبگوشت دلجسب خستگی و گرسنگی را از تنم بیرون کرد. صبح هم رفتم کلاس. بلیط را جواد برای ساعت 18:40 گرفته بود. وقت را برای زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی مغتنم شمردم و پس از آن یکسره به فرودگاه رفتم. جالب است که زمان برای طی مسافت در تهران مثل برق و باد می گذرد و اگر کمی شلتر حرکت می کردم شاید به سختی به هواپیما می رسیدم.

نه و نیم شب مشهد، منزل بودم.

+ اسمعیل دزیانی ; ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ بهمن ۱۳٩٥
    پيام هاي ديگران ()   

چمن (ها) - آبان و دی 1395

جمعه 17 دی با اخوی مجتبی رفتیم قله چمن(زشک). هوا به نظر خیلی سرد می آمد. اثرش هم انقباض شدید عضلات ران پا بعد از برنامه بود . آذرماه هم یک روز جمعه تنها رفتم چمن. چون بعد از ظهر به قله رسیدیم سکوت خیلی منحصر بفردی داشت. البته دوامی نیاورد.

+ اسمعیل دزیانی ; ٦:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٥
    پيام هاي ديگران ()   

صعود به قله بینالود به مناسبت روز جهانی پست - مهر 1395

با تلاش همنورد سابق آقا تقی نوراللهی برنامه صعود به قله بینالود طراحی و اجرا شد. این برنامه با افتتاحیه ای که روز پنج شنبه 15 مهرماه در اداره کل پست خراسان رضوی با حضور رئیس و دبیر هیئت کوهنوردی استان خراسان رضوی(آقایان زحمتکش و ناجی) ، دبیر هیئت دوچرخه سواری، مدیر کل پست استان آقای شفیعی و ... اجرا شد، آغاز گردید. پس از افتتاحیه و صرف نهار در اداره کل، تیمی متشکل از 11 نفر مشهد را به سمت روستای فریزی ترک نمودند. قرار بود 5 نفر از هیئت مشهد و گروه رسالت به ما ملحق شوند که تا آخر برنامه ما ایشان را ندیدیم. 

با نظر آقای نوراللهی شب را کنار می نی بوس در خانه ابراهیمی چادر زدیم و ساعت 3:30 برای حرکت بیدارباش زده شد. نهایتا 4:20 چادرگاه را ترک کردیم. پس از دو ساعت به پناهگاه شهید ایمانی و نهایتا 9:20 به پناهگاه شهید مدرس رسیدیم. پس از مختصر استراحتی به سمت قله راه افتادیم. نهایتا ساعت 11:40 به قله رسیدیم. ...

16:30 با پذیرائی گرم جناب آقای شاهی به خانه ابراهیمی رسیده پس از صرف نهار به مشهد بازگشتیم.

در این برنامه آقایان نوراللهی(سرپرست)، بهروز شاهی، علی حسینی، علی حمامی، ارشاد وفایی، اسمعیل دزیانی، حمید آهنی، سعید آهنی، مرتضی دزیانی، مهری، رضا اسدی و جلال فولادی حضور داشتند.

+ اسمعیل دزیانی ; ٢:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٥
    پيام هاي ديگران ()   

دماوند غربی - صعودی انفرادی - شهریور 1395

دو سه سالی بود سودای صعود به دماوند از جبهه غربی در سرم بود. سال گذشته تقریبا مصمم بودم که مصادف شد با تشرف به حج. قبل از حج ریسک نکردم که برنامه حج به مخاطره نیفتد و بعد از حج هم فصل صعود عمومی گذشته بود مضافا اینکه تقارن دو برنامه لذت بخش نبود.

مرتضی که گرفتار درس و خانواده(مخصوصا) شده برنامه ها را تقریبا ده در میان همراهی می کند. بعد از شیرباد به وی گفتم پایان همین هفته بریم دماوند که از لحاظ ارتفاع کمی هم هوا شده ایم. جواب رد داد. بچه ها در دره شمخال پرسیدند دماوند چی شد. من هم کم نیاوردم و گفتم سه شنبه بلیط گرفتم و عازمم. راستش می خواستم جرقه ای برای حرکت مخصوصا برای مرتضی زده باشم. اما گرفتار همین حرف شدم. محمد مهدی(برادرزاده ام) تمایل به همراهی داشت که اولا از او بدلیل عدم همراهی در شیرباد گلایه کردم ثانیا از ناراحتی های جسمی که در راس آن ارتفاع زدگی است برایش گفتم. عنایت هم نیم بند اعلام آمادگی کرد. اما در هیچکدام عزمی برای حرکت و آمادگی برای برنامه ندیدم.

روز دوشنبه کوله را بستم خیلی جدی. مثل کسانی که با یک تیم منسجم و برنامه تمییز عازم صعود هستند. اما در دل چه بود خدا داند و بس. در دلم می گفتم، اگر تا فردا کسی با تو نیامد واقعا می خواهی تنهائی بروی؟! پاسخ می دادم نه بابا منتظر می شوم تا همسرم بهانه بگیرد و من هم بگویم باشد این برنامه بزرگ را که نقطه عطف دیگری در فعالیت کوهنوردی ام بود بخاطر تو لغو می کنم. یا اینکه اداره با مرخصی ام موافقت نمی کند و باز با خود می گویم اینها همه مانع رشد من شدند و من قهرمانانه در منزل می نشینم.

عصر سه شنبه فرا رسید. عیال طبق معمول با من به گفتگو پرداخت و من لباس پوشیده با اشتیاق به صحبتهای او گوش می کردم. اما افسوس که جمله معروفش را نگفت اگر بروی نه من نه تو. مجبور شدم به او یادآوری کنم اگر مایل نیست همین لحظه لباسهایم را دراورده و به زندگی  برسم. اما ظاهرا او دست مرا خوانده بود و برنامه را به خودم واگذار کرد. این گزینه هم پوچ از کار درآمد. چه باید می کردم باید می رفتم. ندائی از دورن مرا به حرکت وا می داشت. اگر نمی رفتم سستی و رخوت سایه سنگینش را بر من گسترده تر می ساخت. پس رفتم. آن بالا چه خبره. با اینکه رفته ام چیزی نیافتم.

بلیطهای قطار در اواخر تابستان حتی برای یک نفر هم جا نمی دهند. ضمن اینکه قیمت آن هم قابل توجه شده است. پس انتهای عدل خمینی و سوار بر اتوبوس. چقدر سفرهائی که وابسته به امکانات نیستند راحت و در موقعی چقدر سخت می گذرد. از سر رفتن بسیار راحت بود. با کمترین معطلی. مثل سوار شدن تاکسی دورن شهری. اول نرخ را با راننده تثبیت می کردی بعد هم مثل آقاها سوار بر اتوبوس می شوی.

شش و نیم صبح میدان افسریه پیاده شدم. راه به راه رفتم تهران پارس، سوار اتوبوس آمل و حدود هشت و نیم به قرارگاه فدراسیون در پلور رسیدم. از وسیله نقلیه برای جبهه غربی سوال کردم، کرایه وانت دویست هزارتومان اعلام شد ضمن اینکه تا آن وقت صبح هیچ متقاضی برای این جبهه با ماشین داران تماس نگرفته بود. بنابراین ایشان مرا برای تغییر برنامه به جبهه جنوبی ترغیب می کردند و اینکه در چند روز گذشته هیچ کس به غربی نرفته است.

چند دقیقه ای نگذشته بود که دو تا همشهری که با ماشین شخصی به قرارگاه پلور آمده بودند و برنامه آنها غربی جنوبی بود نیز به متقاضیان جبهه غربی پیوستند. چند دقیقه بعد هم یک گروه شش نفره، که البته نهایتا منصرف شدند. پس از چانه زدن قرار شد نفری پنجاه و هفت هزار تومان بدهیم و برویم. با تاکید بی جای رانندگان  مبنی بر خلوت بودن جانپناه چادرها را در قرارگاه گذاشتیم و بدون فوت وقت براه افتادیم تا مطمئن شویم در پناهگاه جا گیر می آوریم.

در پارکینگ غربی(انتها مسیر فرعی) دو می نی بوس دیدیم و اولین حرف ابراز پشیمانی از جاگذاشتن چادرهابر زبان جاری شد. نفرات می نی بوس دوم راه نیفتاده بودند و ما به امید اینکه جائی گیر بیاوریم اولا با هم قرار گذاشتیم هر کس زودتر رسید جا بگیرد ثانیا بر سرعتمان بیفزاییم. آقایان موسوی و محمودی(همشهریهای مشهدی) کندند و رفتند و من هم سو استفاده کردم و با سرعت طبیعی با این امید که ایشان جا می گیرند حرکت کردم.

 پس از چهار ساعت به جانپناه رسیدم. جا برای سوزن انداختن نبود. خوشبختانه دوستان برای من جا گرفته بودند و به اندازه یک زیر انداز که نعمتی بود و مرا صاحب جائی می کرد سهم من شد.

 نهار را خوردم. سرم کمی درد می کرد. برنامه ام اذیت خودم نبود . بنابراین در اواخر شب یک استامینوفن خوردم و تا دوازده شب استراحت خوبی کردم. هیچ کدام از گروهها قصد حرکت زودتر از پنج و نیم صبح را نداشت و من که دغدغه برگشت و بی وسیلگی داشتم هم راغب بودم سحر راه بیفتم و هم نگران از مسائل پیش بینی نشده برای حرکت انفرادی، سه از خواب بیدار شدم. قصد داشتم به خواب ادامه دهم که نشد. وقت کشتم تا نزدیک چهار. چایی و مختصر صبحانهای خوردم و چهار نیم حرکت را شروع کردم. 

بنظر می رسید جنب و جوش در پناهگاه زیاد شده و گروهها قصد حرکت دارند. با همین گمان با جدیت بیشتری به حرکت ادامه دادم. گرده های سنگی را پشت سر گذاشتم ولی تمام نمی شد. هوا علیرغم داشتن مه بسیار عالی بود و اصلا شباهتی به دماوند نداشت.به شیب انتهائی مسیر که توام با شنسکه است رسیده بودم و  زور می زدم برای بالا رفتن. غافل از اینکه تا لحظاتی دیگر بر سر قله خواهم بود و این در حالی بود که خسته شده بودم. ارتفاع بر خلاف همیشه تاثیری محسوس روی من نگذاشته بود و نمی دانستم که این باید نگران کننده باشد یا از خصایص یک کوهنورد حرفه ایخوشمزه

به لبه کاسه دماوند رسیده بودم و با توجه به مه هنوز تشخیص نداده بودم که به قله رسیده ام. چند قدمی جلوتر رفتم و عکس گرفتن عده ای را در میثاق جبهه جنوبی ها دیدم ... موفقیت رسیدن به قله بخش قابل توجهی از خستگی  را زدود. اما پایان برنامه کجا اینجا کجا. چند عکس و کلیپ گرفتم. به فوریت بازگشتم.

 

 امیدوار بودم شنسکه های جبهه غربی مثل شنسکه های جبهه شمال شرقی از گزنه باشند که راه دو ساعته را در دوازده دقیقه پایین می روی باشد. اما این طور نبود. الان که فکر می کنم این احتمال را هم می دهم که باید بیشتر به سمت راست منحرف می شدم تا در مسیر درست شنسکی ها قرار می گرفتم. 

آب قمقمه تمام شده بود نای در بدن نداشتم و میلی هم به خوردن تنقلات نبود. پس از سه و نیم ساعت به پناهگاه رسیدم. چای نوشیدم. نماز خواندم. اما پلو مرغم تغییر مزه داده بود و فقط مرغش را خوردم. همنوردی لطف کرد و لقمه ای از شام کباب به من داد که خیلی چسبید. بلافاصله حرکت را به سمت پائین شروع کردم به امید اینکه وسیله نقلیه ای گیر بیاورم تا از پارکینگ جبهه غربی مرا تا پلور ببرد. یک گروه پنج نفره در راه پناهگاه بودند. وانتی که آنها را آورده بود آخرین وسیله رسمی در منطقه محسوب می شد. چرا که مقررات منع آمد و شد از ساعت 16 تا شش روز بعد در جبهه غربی برقرار است و کسی نمی تواند وارد منطقه شود. حال جبهه غربی چقد رفت و آمد دارد که این شرط هم مزید بر علت شده بود. امیدم به یاس تبدیل شد. در راه با خداوند زمزمه کردم بدون خواهش از کسی خودت کارسازی کن و ایاب ذهابم را جور کن. اما باید پای این حرف  ایستاد تا نتیجه اش را دید. ولی مگر من چقدر به لطق خداوند یقین دارم که پای این حرف بایستم. خاصه که مشاور عاقلی چون شیطان در گوشم زمزمه می کرد که آدم نافهم پی ابزار که باید باشی. مگر مولوی نگفته با توکل زانوی اشتر ببند. خوب من هم حرفش را قبول کردم.

در پناهگاه گروهی با عنوان رهروان ولایت بودند که جمعیتی 16 نفره داشتند و تصمیم داشتند پس از صعود به قله همان شب به تهران بازگردند. با یکی از ایشان که هم صحبت شده بودم گفته بود برگشت را با ما بیا تا تهران می بریمت. 

به محل می نی بوسها رسیده بودم. راننده یکی از آنها با چوپانی که الاغ ها را کرایه می داد آنجا نشسته بودند و راننده منتظز گروه رهروان ولایت برای برگشت بود. چوپان به من اشاره کرد که اینجا وسیله ای نیست یا شب را پیشش در چادر بمانم یا با همین می نی بوس برگردم. گفتم تا سه راهی می روم ببینم چه می شود. حدود یکساعت به غروب مانده بود. به تخته سنگی تکیه دادم و به اطراف می نگریتم. مه دامنش را از دماوند برداشته بود و اندام ستبر و با ابهتش رخ نشان داده بود. خطاب بهش گفتم ای لعنتی چه چیزی مرا بر آن داشت که مرا بسوی خود کشاندی و این همه به رنج و تعبم انداختی. او هم با زبان مولوی پاسخ داد

آنچه حق است اقرب از حبل الورید     تو فکندی تیر فکرت را بعید

ای کمان و تیرها برساخته               گنج نزدیک و تو دور انداخته

می خواست بگوید تو برای اثبات عرضه ات اینجا آمدی. چیزی گم کرده بودی آدرس را اشتباه آمدی به من چه مربوط که به رنج افتادی.

پاترول محیط زیست آمد و من تقاضا کردم که مرا تا پلور ببرند.اما ایشان مودبانه توقف کرده توضیح دادند در حال گشت در منطقه هستند و به پلور نمی روند. گروه رهروان ولایت هنوز نرسیده بودند و من از خیر ماشینهای عبوری کذشتم و تصمیم گرفتم به محل می نی بوسها بازگردم. اگر آن گروه مرا با خود برد که الحمدلله اگر نه شب را در چادر چوپان بخوابم. در راه بازگشت باران شدیدی اما کوتاه مدتی آمد. گروه مذکور به پائین رسیده بود و مهیای بازگشت بودند. در آن تاریکی مسئولشان را خطاب قرار دادم و درخواست کردم با توجه به اینکه وسیله ای گیرنیاورده ام مرا تا پلور همراه خودشان ببرند. ایشان هم بدون ذره ای تردید قاطعانه عذر خواستند. پاسخی که ثمره عرض حاجت به غیر است. و پر بودن می نی بوس را - که واقعا هم همین طور بود -  علت رد درخواستم عنوان نمودند. اماده شدم تا پس از رفتن ایشان در چادر به استراحت بپردازم. بنظر می رسید غالب اعضای آن گروهای تمایل داشتند به هر نحو ممکن من همراه ایشان بروم. حتی راننده از پاسخ رد ایشان تلویحا متاسف بود. اما آن همنمورد جوانمردی که ذکرش رفت و مرا کوهنورد خراسانی خطاب می کرد ظاهرا به رایزنی پرداخته بود و نهایتا با ایشان همراه شدم و بدلیل کمبود جا روی پله می نی وس جا شدم با زحمت. خداوند به ایشان خیر دهد. خاصه آن کوهنوردی که واسطه خیر شده بود. به پلور رسیدم . چادرم را گرفتم. نماز خواندم کمی به سر و وضعم رسیدم و راه جاده را پیش گرفتم. خوشبختانه رهگذری علاقمند به کوهنوردی مخصوصا صعود به دماوند مرا سوار کرد و تا جاده رساند. خداوند خیرش دهد.

کنار جاده یک چیس و یک دلستر خریدم تا کمبودها سریعا جبران شود. قصدم این بود به تهران رفته از سه راه افسریه با اتوبوس به مشهد برگردم. چند اتوبوس رد شدند اما توقف نکردند. طرف مقابل هم اتوبوسهائی رد می شدند با خود گفتم با آنها تا گرگان بروم بعد هم مشهد. پس بطرف مقابل رفتم و چند دقیقه بعد به منظورم رسیدم. پنج صبح گرگان بودم. میدانی که معمولا اتوبوسها برای مسافرها توقف می کردند منتظر اتوبوس شدم. در حالی که باران شدیدی می آمد و منتظر اتوبوس بودم چشمم به یک کله پزی افتاد. جای شما خالی دلی از عزا درآوردیم و پس از آن چشم براه اتوبوس شدم. از شش صبح تا حدود نه و نیم صبح زیر سایه بانی برای محافظت از باران ایستاده بودم ولی ماشینی به تورم نخورد. به ناچار به میدان رفتم. و چه دیدم ؟!!!!! پلیس، راهی را که من در امتداش منتظر بودبسته بود و فقط به ماشینهای محلی اجازه تردد می داد و ماشینهای عبوری از میدان به سمت دیگری می رفتند. آهی از نهادم درآمد برای حدود چهارساعت علافی. به ترمینال گرگان رفتم و پس از حدود ده دقیقه سوار بر اتوبوس مشهد شده بازگشتم. اتوبوس هم علافی مرا تکمیل کرد سه ساعت دیرتر از حد معمول یعنی نه و نیم شب به مشهد رسیدم. 

+ اسمعیل دزیانی ; ٧:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٥
    پيام هاي ديگران ()   

دره شمخال با خانواده - شهریور 1395

به پیشنهاد عنایت قرار شد برویم دره شمخال. اشاراتی به موقعیت این دره در گزارشهای قبلی داشته ام. تیمهای جلودار مشهد را حدود 4 بعداز ظهر پنجشنبه ترک کردند.(مسعود، عنایت، مرتضی با خانواده و همشیره نرگس). خانواده ما هم که معمولا با کمی تاخیر(سه ساعت) حاضر می شود بالاخره راه افتاد. ما حدود یازده شب به روستای شمخال رسیدیم در حالی که بچه برای استقبال ما به ورودی روستا آمده بودند. 

عنایت مکانی را برای اسقرار اجاره کرده بود که برای ما کوهی ها مثل مسافرخانه بود. صبحانه را در محل خوردیم و گلگشتی رفتیم سوی آبشار یا همان حمام. یازده و نیم اتراق کردیم برای استراحت در محلی به نام چشمه، و به جز مسعود و محمد مهدی که رفتند آبشار را ببینند، همگی پس از صرف نهار و استراحت برگشتیم به روستا. پس از آن هم رفتیم لب مرز که اجازه خروج ندادندلبخند در برگشت هم که ماشینها از هم جدا افتادند. خانواده ما برای زیارت مرحوم آقانجفی قوچانی در قوچان توقف کرد که متاسفانه ورودی مقبره بسته بود و ما از همانجا فاتحه ای نثار ایشان کردیم. پس از آن گشتی در قوچان زدیم و کلوچه های خوشمزه ای خریدیم و خوردیم و برگشتیم به مشهد

+ اسمعیل دزیانی ; ٧:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٥
    پيام هاي ديگران ()   

شیربادی دیگر - پیش برنامه دماوند غربی - مردادماه 1395

با اخوان، مرتضی و عنایت عصر جمعه رفتیم جانپناه شیرباد و صبح هم رفتیم قله. عنایت که برنامه را خیلی جدی نگرفته بود و علیرغم توصیه من لباس گرم با خوش نیاورده بود(شاید باور نمی کرد شب سرد بشه) و شب سردی را پشت سرگذاشت البته به روی خودش نیاورد. مرتضی هم که در سودای رفتن به سرکارش در روز شنبه بود، آرزویش برآورده نشد و نهایتا 4 بعدازظهر به منزل رسید. من هم که امتیاز برنامه ریزی داشتم و فعلا کارم بعدازظهرهاست(اصلا برنامه را برای همین به عصر جمعه متقل کرده بودم و این هم از امتیازات میزبانی یا برنامه ریز بودن است) مثل آقاها بعد از کوه رفتم سرکار.

برنامه خوبی بود چرا که هم کوه خلوت بود و هم ما با قدم معمولی حرکت می کردیم.  ناگفته نماند در بدو ورود به جانپناه( حدود ساعت ده شب) دومرتبه همان بنده خدائی را که در گزارش شیرباد ناتمام - اردیبهشت 1395 از آن یاد کرده بودم دیدیم و بچه ها با وی کمی گپ زدند و از سبک کوهگردی وی در شگفت شدند.

+ اسمعیل دزیانی ; ٦:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٥
    پيام هاي ديگران ()   

کیش، پول پر - تیر 1395

به پیشنهاد همسرم که بر مبنای پیامکی از این تورهای لحظه آخری برای تور کردن افرادی مثل ما، منتشر می شود، با همه حواشی آن و روشهای جالب تور کردن مسافر، خانوادگی رفتیم کیش.

در مورد این تورهای لحظه آخری باید به خواننده محترم هشدار دهم که مراجعه به آژانس مسافرتی برابر است با خروج از آژانس با نسخه ای از قراردادی که هیچ شباهتی به پیامک ارسال شده ندارد. سفر ما نیز حاصل همین تور شدن ماهرانه بود.

به آژانس مسافرتی توژال که منبع پیامک بود مراجعه کردیم و درخواست ثبت نام دادیم. امتیازی که مدام مسئول مربوطه(آقای رزاقی) بر آن تاکید داشت داشتن نهار بود. ایشان چند لحظه بعد از نواختن بر صفحه کلید با ظرافت خاصی اعلام کردند متاسفانه این گزینه پر شده و گزینه های دیگری را پیش روی ما گذاشتند. با همسرم در بیرون از آزانس به مذاکره نشستیم و یکی از گزینه ها را انتخاب کردیم. باز هم جواب همان بود. پر شده است. نهایتا گزینه های دیگری مطرح شد و ما تقریبا منصرف شدیم و سوار بر ماشین شده محل را ترک کردیم. نمی دانم چه شد که برگشتیم و گزینه ای را گرفتیم که نه نهار داشت، هتل آن پرت ترین هتل جزیره بود مضافا اینکه برای فرزند خردسالمان نیز تمام بها حساب کرد. و ما تقریبا تا سه روز در خماری این کلاه گشاد بودیم و تفریح ما را تحت الشعاع خود قرار داده بود.

بگذریم....جای شما خالی از تفریحاتی مثل غواصی، چتربازی متصل به قایق، آکواریم و ... لذت بردیم. البته شنا در دریای جنوب به لحاظ تمییزی و زلالی آب واقعا صفا داره. 

اگر بخواهم با نرخ کوهی برایتان ارزیابی کنم، یک سفر شش روزه خانوادگی با 23 برنامه دماوند انفرادی (از مشهد) هزینه داشت. با این تفاوت که پس از دماوند سرحال و قبراقی ولی بعد از کیش چی؟ هر کسی یک طور

+ اسمعیل دزیانی ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٥
    پيام هاي ديگران ()