باشگاه کوهنوردان آزاد خراسان

کوهنوردی ما با برنامه است اما بدون تشکیلات

دماوند غربی - صعودی انفرادی - شهریور 1395

دو سه سالی بود سودای صعود به دماوند از جبهه غربی در سرم بود. سال گذشته تقریبا مصمم بودم که مصادف شد با تشرف به حج. قبل از حج ریسک نکردم که برنامه حج به مخاطره نیفتد و بعد از حج هم فصل صعود عمومی گذشته بود مضافا اینکه تقارن دو برنامه لذت بخش نبود.

مرتضی که گرفتار درس و خانواده(مخصوصا) شده برنامه ها را تقریبا ده در میان همراهی می کند. بعد از شیرباد به وی گفتم پایان همین هفته بریم دماوند که از لحاظ ارتفاع کمی هم هوا شده ایم. جواب رد داد. بچه ها در دره شمخال پرسیدند دماوند چی شد. من هم کم نیاوردم و گفتم سه شنبه بلیط گرفتم و عازمم. راستش می خواستم جرقه ای برای حرکت مخصوصا برای مرتضی زده باشم. اما گرفتار همین حرف شدم. محمد مهدی(برادرزاده ام) تمایل به همراهی داشت که اولا از او بدلیل عدم همراهی در شیرباد گلایه کردم ثانیا از ناراحتی های جسمی که در راس آن ارتفاع زدگی است برایش گفتم. عنایت هم نیم بند اعلام آمادگی کرد. اما در هیچکدام عزمی برای حرکت و آمادگی برای برنامه ندیدم.

روز دوشنبه کوله را بستم خیلی جدی. مثل کسانی که با یک تیم منسجم و برنامه تمییز عازم صعود هستند. اما در دل چه بود خدا داند و بس. در دلم می گفتم، اگر تا فردا کسی با تو نیامد واقعا می خواهی تنهائی بروی؟! پاسخ می دادم نه بابا منتظر می شوم تا همسرم بهانه بگیرد و من هم بگویم باشد این برنامه بزرگ را که نقطه عطف دیگری در فعالیت کوهنوردی ام بود را بخاطر تو لغو می کنم. یا اینکه اداره با مرخصی ام موافقت نمی کند و باز با خود می گویم اینها همه مانع رشد من شدند و من قهرمانانه در منزل می نشینم.

عصر سه شنبه فرا رسید. عیال طبق معمول با من به گفتگو پرداخت و من لباس پوشیده با اشتیاق به صحبتهای او گوش می کردم. اما افسوس که جمله معروفش را نگفت اگر بروی نه من نه تو. مجبور شدم به او یادآوری کنم اگر مایل نیست همین لحظه لباسهایم را دراورده و به زندگی  برسم. اما ظاهرا او دست مرا خوانده بود و برنامه را به خودم واگذار کرد. این گزینه هم پوچ از کار درآمد. چه باید می کردم باید می رفتم. ندائی از دورن مرا به حرکت وا می داشت. اگر نمی رفتم سستی و رخوت سایه سنگینش را بر من گسترده تر می ساخت. پس رفتم. آن بالا چه خبره. با اینکه رفته ام چیزی نیافتم.

بلیطهای قطار در اواخر تابستان حتی برای یک نفر هم جا نمی دهند. ضمن اینکه قیمت آن هم قابل توجه شده است. پس انتهای عدل خمینی و سوار بر اتوبوس. چقدر سفرهائی که وابسته به امکانات نیستند راحت و در موقعی چقدر سخت می گذرد. از سر رفتن بسیار راحت بود. با کمترین معطلی. مثل سوار شدن تاکسی دورن شهری. اول نرخ را با راننده تثبیت می کردی بعد هم مثل آقاها سوار بر اتوبوس می شوی.

شش و نیم صبح میدان افسریه پیاده شدم. راه به راه رفتم تهران پارس، سوار اتوبوس آمل و حدود هشت و نیم به قرارگاه فدراسیون در پلور رسیدم. از وسیله نقلیه برای جبهه غربی سوال کردم، کرایه وانت دویست هزارتومان اعلام شد ضمن اینکه تا آن وقت صبح هیچ متقاضی برای این جبهه با ماشین داران تماس نگرفته بود. بنابراین ایشان مرا برای تغییر برنامه به جبهه جنوبی ترغیب می کردند و اینکه در چند روز گذشته هیچ کس به غربی نرفته است.

چند دقیقه ای نگذشته بود که دو تا همشهری که با ماشین شخصی به قرارگاه پلور آمده بودند و برنامه آنها غربی جنوبی بود نیز به متقاضیان جبهه غربی پیوستند. چند دقیقه بعد هم یک گروه شش نفره، که البته نهایتا منصرف شدند. پس از چانه زدن قرار شد نفری پنجاه و هفت هزار تومان بدهیم و برویم. با تاکید بی جای رانندگان  مبنی بر خلوت بودن جانپناه چادرها را در قرارگاه گذاشتیم و بدون فوت وقت براه افتادیم تا مطمئن شویم در پناهگاه جا گیر می آوریم.

در پارکینگ غربی(انتها مسیر فرعی) دو می نی بوس دیدیم و اولین حرف ابراز پشیمانی از جاگذاشتن چادرهابر زبان جاری شد. نفرات می نی بوس دوم راه نیفتاده بودند و ما به امید اینکه جائی گیر بیاوریم اولا با هم قرار گذاشتیم هر کس زودتر رسید جا بگیرد ثانیا بر سرعتمان بیفزایئم. آقایان موسوی و محمودی(همشهریهای مشهدی) کندند و رفتند و من هم سو استفاده کردم و با سرعت طبیعی با این امید که ایشان جا می گیرند حرکت کردم.

پس از چهار ساعت به جانپناه رسیدم. جا برای سوزن انداختن نبود. خوشبختانه دوستان برای من جا گرفته بودند و به اندازه یک زیر انداز که نعمتی بود و مرا صاحب جائی می کرد سهم من شد. نهار را خوردم. سرم کمی درد می کرد. برنامه ام اذیت خودم نبود . بنابراین در اواخر شب یک استامینوفن خوردم و تا دوازده شب استراحت خوبی کردم. هیچ کدام از گروهها قصد حرکت زودتر از پنج و نیم صبح را نداشت و من که دغدغه برگشت و بی وسیلگی داشتم هم راغب بودم سحر راه بیفتم و هم نگران از مسائل پیش بینی نشده برای حرکت انفرادی، سه از خواب بیدار شدم. قصد داشتم به خواب ادامه دهم که نشد. وقت کشتم تا نزدیک چهار. چایی و مختصر صبحانهای خوردم و چهار نیم حرکت را شروع کردم. 

بنظر می رسید جنب و جوش در پناهگاه زیاد شده و گروهها قصد حرکت دارند. با همین گمان با جدیت بیشتری به حرکت ادامه دادم. گرده های سنگی را پشت سر گذاشتم ولی تمام نمی شد. هوا علیرغ داشتن مه بسیار عالی بود و اصلا شباهتی به دماوند نداشت.به شیب انتهائی مسیر که توام با شنسکه است رسیده بودم و  زور می زدم برا بالا رفتن. غافل از اینکه تا لحظاتی دیگر بر سر قله خواهم بود و این در حالی بود که خسته شده بودم. ارتفاع بر خلاف همیشه تاثیری محسوس روی من نگذاشته بود و نمی دانستم که این باید نگران کننده باشد یا از خصایص یک کوهنورد حرفه ایخوشمزه

به لبه کاسه دماوند رسیده بودم و با توجه به مه هنوز تشخیص نداده بودم که به قله رسیده ام. چند قدمی جلوتر رفتم و عکس گرفتن عده ای را در میثاق جبهه جنوبی ها دیدم ... موفقیت رسیدن به قله بخش قابل توجهی از خستگی  را زدود. اما پایان برنامه کجا اینجا کجا. چند عکس و کلیپ گرفتم. به فوریت بازگشتم.  

امیدوار بودم شنسکه های جبهه غربی مثل شنسکه های جبهه شمال شرقی از گزنه باشند. که راه دو ساعته را در دوازده دقیقه پایین می روی باشد. اما این طور نبود. الان که فکر می کنم این احتمال را هم می دهم که باید بیشتر به سمت راست منحرف می شدم تا در مسیر درست شنسکی ها قرار می گرفتم. 

آب قمقمه تمام شده بود نای در بدن نداشتم و میلی هم به خوردن تنقلات نبود. پس از سه و نیم ساعت به پناهگاه رسیدم. چای نوشیدم. نماز خواندم. اما پلو مرغم تغییر مزه داده بود و فقط مرغش را خوردم. همنوردی لطف کرد و لقمه ای از شام کباب به من داد که خیلی چسبید. بلافاصله حرکت را به سمت پائین شروع کردم به امید اینکه وسیله نقلیه ای گیر بیاورم تا از پارکینگ جبهه غربی مرا تا پلور ببرد. یک گروه پنج نفره در راه پناهگاه بودند. وانتی که آنها را آورده بود آخرین وسیله رسمی در منطقه محسوب می شد. چرا که مقررات منع آمد و شد از ساعت 16 تا شش روز بعد در جبهه غربی برقرار است و کسی نمی تواند وارد منطقه شود. حال جبهه غربی چقد رفت و آمد دارد که این هم شرط مزید بر علت شده بود. تمام امیدها به یاس تبدیل می شود. در راه با خداوند زمزمه کردم بدون خواهش از کسی خودت کارسازی کن و ایاب ذهابم را جور کن. اما باید پای این حرف  ایستاد تا نتیجه اش را دید. ولی مگر من چقدر به لطق خداوند یقین دارم که پای این حرف بایستم. خاصه که مشاور عاقلی چون شیطان در گوشم زمزمه می کرد که آدم نافهم پی ابزار که باید باشی. مگر مولوی نگفته با توکل زانوی اشتر ببند. خوب من هم حرفش را قبول کردم.

در پناهگاه گروهی با عنوان رهروان ولایت بودند که جمعیتی 16 نفره داشتند و تصمیم داشتند پس از صعود به قله همان شب به تهران بازگردند. با یکی از ایشان که هم صحبت شده بودم گفته بود برگشت را با ما بیا تا تهران می بریمت. 

به محل می نی بوسها رسیده بودم. راننده یکی از آنها با چوپانی که الاغ ها را کرایه می داد آنجا نشسته بودند و راننده منتظز گروه رهروان ولایت برای برگشت. چوپان به من اشاره کرد که اینجا وسیله ای نیست یا شب را پیشش در چادر بمانم یا با همین می نی بوس برگردم. گفتم تا سه راهی می روم ببینم چه می شود. حدود یکساعت به غروب مانده بود. به تخته سنگی تکیه دادم و به اطراف می نگریتم. مه دامنش را از دماوند برداشته بود و اندام ستبر و با ابهتش رخ نشان داده بود. خطاب بهش گفتم ای لعنتی چه چیزی مرا بر آن داشت که مرا بسوی خود کشاندی و این همه به رنج و تعبم انداختی. او هم با زبان مولوی پاسخ داد

 آنچه حق است اقرب از حبل الورید تو فکندی تیر فکرت را بعید 
ای کمان و تیرها برساخته گنج نزدیک و تو دور انداخته
می خواست بگوید تو برای اثبات عرضه ات اینجا آمدی. 
چیزی گم کرده بودی آدرس را اشتباه آمدی به من چه مربوط که به رنج افتادی.

پاترول محیط زیست آمد و من تقاضا کردم که مرا تا پلور ببرند.

اما ایشان مودبانه توقف کرده توضیح دادند در حال گشت در منطقه هستند و به پلور نمی روند. 
گروه رهروان ولایت هنوز نرسیده بودن و من از خیر ماشینهای عبوری کذشتم و تصمیم گرفتم
 به محل می نی بوسها بازگردم. اگر آن گروه مرا با خود برد که الحمدلله اگر نه شب را در چادر چوپان بخوابم.
 در راه بازگشت باران شدیدی اما کوتاه مدتی آمد. گروه مذکور به پائین رسیده بود و مهیای بازگشت بودند. در آن تاریکی
مسئولشان را خطاب قرار دادم و درخواست کردم با توجه به اینکه وسیله ای گیرنیاورده ام
مرا تا پلور همراه خودشان ببرند. ایشان هم بدون ذره ای تردید قاطعانه عذر خواستند. پاسخی که ثمره عرض حاجت به غیر است. 
و پر بودن می نی بوس را - که واقعا هم همین طور بود -  علت رد درخواستم عنوان نمودند. اماده شدم تا پس از رفتن ایشان در چادر به استراحت بپردازم.
بنظر می رسید غالب اعضای آن گروهای تمایل داشتند به هر نحو ممکن من همراه ایشان بروم. حتی راننده از پاسخ رد ایشان تلویحا ناراضی بود. اما آن همنمورد جوانمردی که ذکرش رفت و مرا کوهنورد خراسانی خطاب می کرد ظاهرا به رایزنی پرداخته بود و نهایتا با ایشان همراه شدم و بدلیل کمبود جا روی پله می نی بوس جا شدم با زحمت. خداوند به ایشان خیر دهد. خاصه آن کوهنوردی که واسطه خیر شده بود.
به پلور رسیدم . چادرم را گرفتم. نماز خواندم کمی به سر و وضعم رسیدم و راه جاده را پیش گرفتم. خوشبختانه رهگذری علاقمند مرا سوار کرد و تا جاده رساند. 
+ اسمعیل دزیانی ; ٧:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٥
    پيام هاي ديگران ()   

دره شمخال با خانواده - شهریور 1395

به پیشنهاد عنایت قرار شد برویم دره شمخال. اشاراتی به موقعیت این دره در گزارشهای قبلی داشته ام. تیمهای جلودار مشهد را حدود 4 بعداز ظهر پنجشنبه ترک کردند.(مسعود، عنایت، مرتضی با خانواده و همشیره نرگس). خانواده ما هم که معمولا با کمی تاخیر(سه ساعت) حاضر می شود بالاخره راه افتاد. ما حدود یازده شب به روستای شمخال رسیدیم در حالی که بچه برای استقبال ما به ورودی روستا آمده بودند. 

عنایت مکانی را برای اسقرار اجاره کرده بود که برای ما کوهی ها مثل مسافرخانه بود. صبحانه را در محل خوردیم و گلگشتی رفتیم سوی آبشار یا همان حمام. یازده و نیم اتراق کردیم برای استراحت در محلی به نام چشمه، و به جز مسعود و محمد مهدی که رفتند آبشار را ببینند، همگی پس از صرف نهار و استراحت برگشتیم به روستا. پس از آن هم رفتیم لب مرز که اجازه خروج ندادندلبخند در برگشت هم که ماشینها از هم جدا افتادند. خانواده ما برای زیارت مرحوم آقانجفی قوچانی در قوچان توقف کرد که متاسفانه ورودی مقبره بسته بود و ما از همانجا فاتحه ای نثار ایشان کردیم. پس از آن گشتی در قوچان زدیم و کلوچه های خوشمزه ای خریدیم و خوردیم و برگشتیم به مشهد

+ اسمعیل دزیانی ; ٧:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٥
    پيام هاي ديگران ()   

شیربادی دیگر - پیش برنامه دماوند غربی - مردادماه 1395

با اخوان، مرتضی و عنایت عصر جمعه رفتیم جانپناه شیرباد و صبح هم رفتیم قله. عنایت که برنامه را خیلی جدی نگرفته بود و علیرغم توصیه من لباس گرم با خوش نیاورده بود(شاید باور نمی کرد شب سرد بشه) و شب سردی را پشت سرگذاشت البته به روی خودش نیاورد. مرتضی هم که در سودای رفتن به سرکارش در روز شنبه بود، آرزویش برآورده نشد و نهایتا 4 بعدازظهر به منزل رسید. من هم که امتیاز برنامه ریزی داشتم و فعلا کارم بعدازظهرهاست(اصلا برنامه را برای همین به عصر جمعه متقل کرده بودم و این هم از امتیازات میزبانی یا برنامه ریز بودن است) مثل آقاها بعد از کوه رفتم سرکار.

برنامه خوبی بود چرا که هم کوه خلوت بود و هم ما با قدم معمولی حرکت می کردیم.  ناگفته نماند در بدو ورود به جانپناه( حدود ساعت ده شب) دومرتبه همان بنده خدائی را که در گزارش شیرباد ناتمام - اردیبهشت 1395 از آن یاد کرده بودم دیدیم و بچه ها با وی کمی گپ زدند و از سبک کوهگردی وی در شگفت شدند.

+ اسمعیل دزیانی ; ٦:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٥
    پيام هاي ديگران ()   

کیش، پول پر - تیر 1395

به پیشنهاد همسرم که بر مبنای پیامکی از این تورهای لحظه آخری برای تور کردن افرادی مثل ما، منتشر می شود، با همه حواشی آن و روشهای جالب تور کردن مسافر، خانوادگی رفتیم کیش.

در مورد این تورهای لحظه آخری باید به خواننده محترم هشدار دهم که مراجعه به آژانس مسافرتی برابر است با خروج از آژانس با نسخه ای از قراردادی که هیچ شباهتی به پیامک ارسال شده ندارد. سفر ما نیز حاصل همین تور شدن ماهرانه بود.

به آژانس مسافرتی توژال که منبع پیامک بود مراجعه کردیم و درخواست ثبت نام دادیم. امتیازی که مدام مسئول مربوطه(آقای رزاقی) بر آن تاکید داشت داشتن نهار بود. ایشان چند لحظه بعد از نواختن بر صفحه کلید با ظرافت خاصی اعلام کردند متاسفانه این گزینه پر شده و گزینه های دیگری را پیش روی ما گذاشتند. با همسرم در بیرون از آزانس به مذاکره نشستیم و یکی از گزینه ها را انتخاب کردیم. باز هم جواب همان بود. پر شده است. نهایتا گزینه های دیگری مطرح شد و ما تقریبا منصرف شدیم و سوار بر ماشین شده محل را ترک کردیم. نمی دانم چه شد که برگشتیم و گزینه ای را گرفتیم که نه نهار داشت، هتل آن پرت ترین هتل جزیره بود مضافا اینکه برای فرزند خردسالمان نیز تمام بها حساب کرد. و ما تقریبا تا سه روز در خماری این کلاه گشاد بودیم و تفریح ما را تحت الشعاع خود قرار داده بود.

بگذریم....جای شما خالی از تفریحاتی مثل غواصی، چتربازی متصل به قایق، آکواریم و ... لذت بردیم. البته شنا در دریای جنوب به لحاظ تمییزی و زلالی آب واقعا صفا داره. 

اگر بخواهم با نرخ کوهی برایتان ارزیابی کنم، یک سفر شش روزه خانوادگی با 23 برنامه دماوند انفرادی (از مشهد) هزینه داشت. با این تفاوت که پس از دماوند سرحال و قبراقی ولی بعد از کیش چی؟ هر کسی یک طور

+ اسمعیل دزیانی ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٥
    پيام هاي ديگران ()   

بستن پرونده غار اوله - اردیبهشت 1395

پس از ناکامی اول در یافتن غار اوله(هندل آباد)، مرتضی(برادرم) شدیدا پیله کرده بود که برنامه را دوباره اجرا کنیم. من هم در پاسخ به ایشان می گفتم که با برنامه ریزی جدید برنامه اجرا شود. در هر حال مرتضی 13خرداد را پیشنهاد داد و من هم منتظر بودم به بهانه ای برنامه لغو شود. اما نشد. بنابراین صبح زود کوله را بستم و وسایل لازم را برداشتم. با پراید تا روستای هندل آباد از توایع احمدآباد رفتیم. در روستا بدنبال ماشین یا موتور برای رسیدن به دهانه غار بودیم. خلاصه پس از اینکه عزم پیاده رفتن به غار را کرده بودیم بالاخره دو موتور سوار که راهنما هم بودند ما را تا دره زیر غار بردند و تا دهنه غار نیز همراهی کردند. و همانجا ماندند تا ما غار را پیمایش نمائیم.

غار به شمارش پای من حدود 250 قدم بود. نقشه موجود در اینترنت که با همت آقای اشرفی و خورشیدی و دوستانشان تهیه شده بود بنظر دقیق آمد. چرا که برگشتن را کلا با نقشه تطبیق دادیم و البته اختلافی را نیافتیم. البته مختصات را در گوگل که دنبال کردیم(دفعه قبل) راه به جائی نبردیم. این بار مرتضی مختصات جغرافیائی مسیر را برداشت کرده و من یادم رفت بپرسم با اطلاعات دوستان چقدر متفاوت است. این مختصات با توجه به نشانه های طبیعی بنظرم بسیار راه گشا برای کسانی است که بدون راهنما دهنه غار را می خواهند پیدا کنند

+ اسمعیل دزیانی ; ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٥
    پيام هاي ديگران ()   

آزمون مربیگری برف و یخ - ناکامی دوباره - اردیبهشت 1395

مدتی بود با انگیزه شرکت مجدد در  آزمون مربیگری برف و یخ به تمرین بعضی از مباحث عملی جزوه مربوطه با همراهی پسر کوچکم(محمدصدرا) در منزل اشتغال داشتم. تا اینکه اعلامیه آزمون را سایت فدراسیون دیدم. چند مورد از دوره ها را نگذرانده بودم و دو دوره یخچال و آبشار یخی در شهریور و اسفند 95 برگزار می شد. که البته برایم خیلی دور از دسترس می نمود. در هر حال با فدراسیون مکاتبه کردم که با این شرایط می توان در آزمون شرکت کرد که جناب زارعی ریاست فدراسیون لطف نموده پاسخ مثبت دادند.

جمعه 31 اردیبهشت 9 صبح با کلی معطلی و خستگی به حسن در رسیدم در حالیکه آزمون عملی شروع شده بود. یکی از مواد این آزمون را (صعود چند متری از یک شیب تقریبا نود درجه برفی) مسلط نبودم و پس از چند بار پاندول شدن، رها کردم به اشاره استاد جواهرپور. بقیه را مخصوصا آزمون کتبی را خوب پس دادم به زعم خودم. البته باز هم در فهرست قبولیها قرار نداشتم. 

+ اسمعیل دزیانی ; ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٥
    پيام هاي ديگران ()   

صعود قلم

به همت برخی از تلاشگران کوهنورد وب نویس سالانه برنامه ای با شرکت ایشان در یکی از مناطق پیشنهادی که مورد اتفاق اکثریت باشد اجرا می شود. امسال زردکوه بختیاری و آبگرم خلیل آباد پیشنهاد شده که رای من 

ارتفاعات آبگرم معدنی شهرستان خلیل اباد و کوه سیاه 

است. ضمن اینکه آقای صالحی در برنامه صعود قلم به قله بینالود عملکرد موفقی داشتند.

ضمنا گزارشی از آب گرم را خوانندگان محترم می توانند در همین وبلاگ ملاحظه نمایند.(مرداد 92)

+ اسمعیل دزیانی ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٥
    پيام هاي ديگران ()   

برنامه ناتمام شیرباد - اردیبهشت 1395

وقتی که ساختار یک تشکیلات اعم از رسمی و حقوقی یا غیر رسمی و  شخصی بهم بریزد فعالیتهای پیرامون آن نیز دچار هرج و مرج می شود. در بازه ای از زمان من و همراهان(شامل همنوردم هادی خاوری، برادرانم مجتبی مرتضی و عنایت و بعضی از همکاران اداری) تشکیلات غیر رسمی داشتیم برای کوهنوردی مستمر و مفید و البته رو به رشد. با ریزش همراهان برنامه ها دچار رخوت شد و فعالیتهای کوهنوردی ام تقریبا شکل تصادفی و استفاده از فرصتها پیدا کرد. شرکت در برنامه های باشگاهها و گروه ها هم با توجه به عادت مالوف در سبک کوهنوردی چندان راحت نیست. شیرباد هم ثمره یکی از این بی برنامه گیهاست. 

برنامه ای که به همراهان اعلام کردم عبارت بود از شیرباد یک و نیم روزه که از ظهر پنج شنبه شروع می شد. هیچ کس اعلام امادگی نکرد جز مجتبی که آنهم گفت شاید ... اگه یک روزه باشه بهتره . پنج شنبه تمام شد و من در خماری برنامه. روز جمعه با همسرم در باره برنامه تعطیلمان گفتگو کردیم. از سه گزینه روی میز قرار شد من سری به کوه بزنم و ایشان به والده ماجده. بدون فوت وقت کوله را جمع کردم الکوه.

قله شیرباد را اگر با وسیله نقلیه بروی کوهنوردی گلگشتی خوبی است اما اگر کوچه باغ 13 کیلومتری را بخوای پیاده گز کنی بیگاری رنج آوری است. و من هم پیاده. البته در این مسیر چند ماشین مرا  سوار کردند و مسافتی را با ایشان طی کردم. بنابراین در مسیر رفت این بیگاری زیاد به چشم نیامد. 4 عصر کوهپیمائی را از خانه حمزه شرع کردم و 6 عصر جانپناه بودم. جانپناهی تمیز و منظم که جا دارد از کوهنوردانی که زحمت ترمیم آن را کشیده اند قدردانی نمایم. همانظور که پیش بینی می کردم کسی در جانپناه نبود. تا ساعت نه و نیم شب که یک بنده خدای تنهائی مثل من که اتفاقا درجه درگیری اش بنظر خیلی بالاتر از من بود وارد جانپناه شد و حدود نیم ساعتی با هم گپ زدیم. ایشان از حیوانات موجود در منطقه که برای من خیلی جالب و خیلی هم عجیب و تازه بود صحبت کرد و اینکه غالبا تنها برای ملاحظه این حیوانات کوهپیمائی می کند در مسیرهائی که متداول نیست. به هرجهت ایشان پس از صرف چای جانپناه را ترک کرد و من آماده خوابیدن شدم.

تنها علتی که می تواند انسان را در محیطهای خلوت و هنگامی که تنهاست آزار دهد توهمی است که در ذهن او شکل می گیرد و هر خش خشی را ناشی از عامل متافیزیک می داند. اگر این توهم قدرت بگیرد کم کم ترس بر انسان مستولی می شود و عنان کار از کف او بیرون می رود. توهم موثر در این برنامه در من زمانی شکل گرفت که بطری خالی نوشابه از محل خود بزمین افتاد حسب ظاهر بدون علت. با خودم چند توجیه کردم که علت افتادنش چه بوده. نهایتا با خود اندیشیدم که اگر مورد مشابهی رخ دهد ممکن است از پس تعلیل بر نیایم و ترس بر من غالب شود.

بنابراین ده و نیم شب با اینکه بسیار خسته بودم راه بازگشت را پیش گرفتم تا در خانه باغهای زشک جائی را برای استراحت پیدا کنم. اما پیدا نشد سه صبح در مسجد باب المراد که اتاقکی است در حوالی چشمه قل قل به استراحت پرداختم. ناگفته نماند عبور از کوچه باغها که بدلیل وجود درخت و سایه ناشی از آن تقریبا تاریکی مطلق و مخوفی را بوجود می اورد مخصوصا هنگامی که صدای خرناس حیوانی که دیده نمی شنود را بشنوی. خستگی مفرطی داشتم و خوابیدم. صبح هم پس از برپایی یک چای آتشی و خوردن مختصر صبحانه ای راه برگشت به منزل را پی گرفتم.

+ اسمعیل دزیانی ; ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٥
    پيام هاي ديگران ()   

غار اوله(هندل آباد) - فروردین 1395

در ادامه پیشنهاد بچه ها برای اجرای برنامه های طبیعت گردی و پییشنهاداتی که بچه ها دادند، غار اوله یا غار هندل آباد را برای یک برنامه نصف روزه انتخاب کردم.

روستای هندل آباد در شمال شرقی مشهد حدود 45 کیلومتری مشهد است که پس از انتهای بلوار طبرسی شمالی با توجه به تابلوهای راهنما باید طی مسیر نمود. 

حرکت برنامه را شش و نیم اعلام کردم اما از آنجائی که برنامه های با محوریت خانواده مقررات بردار نیستند نهایتا بعد از هشت صبح مشهد را ترک کردیم. پس از رسیدن به روستا و سوال از اهالی قرار شده دو تا ماشین را بگذاریم و وانتی کرایه کنیم تا به غار برویم. تاکید اهالی بر این بود که بدون راهنما نمی توان به غار رسید چرا که دهانه غار بسیار کوچک (در حد عبور یک انسان بصورت افقی) است. اما وانت نیامد و دو نفر از اهالی برای راهنمائی با موتور همراه ما شدند. و ما هم علیرغم غرولندهای همسرم مبنی بر اینکه ماشین آسیب می بینید مسافت زیادی را با اتومبیل رفتیم و بقیه را نیز پیاده. حدود مسیر را برای اینکه راهنماهایمان را معطل خومان نکنیم پرسیدیم و با اطمینان از اینکه غار را پیدا می کنیم از راهنماها خداحافظی کردیم در احالیکه ایشان با ناامیدی و اظمینان از عدم موفقیت ما را  می نگریستند.

پس از حدود یک ساعت و نیم راهپیمائی بچه را گذاشتیم و با مرتضی به خط الراس رفتیم تا شاید بتوان ردی از دهانه غار پیدا نمود. در خط الراس با چوپان نوجوانی برخورد کردیم که پس از سلام سوال کرد کجا می رویم. جواب دادیم غار اوله. مجددا سوال کرد خب. کجا می روید ما هم همان جواب را دادیم و این سوال جواب چند بار تکرار شد و متعجب . پس از ادامه گفنگو متوجه شدیم منظورش چیست. ظاهرا منظورش این بوده که غار مگه دیدن دارد....

از وی مسیر غار را پرسدیم فهمیدیم جلو آمده ایم اما از آنجائی که آدرسی که وی بهمان می داد برای حرکت مجدد همراهیان دشوار بود همچنین وقت کافی نبود و از همه مهمتر اینکه باز هم به یافتن غار مطمین نبودیم تصمیم به بازگشت گرفتیم. بچه ها به مله گوسفندان رفته بودند و در حال عکاسی و استراحت که ما هم به ایشان ملحق شدیم و پس از خوردن خامه گوسفندی بسیار لذیذی که گله داران ما را مهمان کردند به مشهد بازگشتیم.

+ اسمعیل دزیانی ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٥
    پيام هاي ديگران ()   

راهپیمایی در دره جاغرق - برنامه پایانی 1394

به پیشنهاد مرتضی و همراهی همیشیره ها برای استفاده از اب و هوای بهاری پیشنهاد شد ایام تعطیل را مرتبا به طبیعت برویم. اولین برنامه را هم راهپیمائی در دره جاغرق گذاشتیم تا حرکت با یک برنامه سبک آغاز شود و برنامه ها پا بگیرد.

در مورد عکس زیر هم توضیح دهم که انتخاب این عکس به نوعی اعتراض به خودسری های شورای روستاهاست که متاسفانه قانونگذاران تمام عیار هستند و کسی هم جلودارشان نیست. صرف نظر از دریافت ورودیه برای جائی که هیچ اقدامی برای آبادنی اش نمی کنند ورود را هم مشروط می نمایند. 

د‌ر تنگای حیرتم از نخوت رقیب       یارب مباد آنکه ‌گدا معتبر شود

+ اسمعیل دزیانی ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٥
    پيام هاي ديگران ()