باشگاه کوهنوردان آزاد خراسان

کوهنوردی ما با برنامه است اما بدون تشکیلات

قله زشک برنامه سبک ماه مبارک رمضان

یا غافرالخطیئات یا مجیب الدعوات

مثل سالهای گذشته و به جهت حفظ آمادگی روانی و جسمانی برنامه قله زشک را پیاده کردیم.  در دوسال گذشته برنامه قله شیرباد از رودخانه را برگزار کردیم که متاسفانه بدلیل عدم آمادگی دوستان و نداشتن لباس گرم در هیچکدام به قله نرسیدیم.  در برنامه پارسال فقط 50 دقیقه تا قله داشتیم که بچه ها منصرف شدند. به همین جهت برنامه امسال را قله زشک گذاشتیم که مشکلی برای دوستانی که آمادگی کمتری دارند پیش نیاید.

روز شنبه 15 رمضان المبارک به اتفاق هادی، علی تیموری، علی حسینی، جواد ثنائی و خودم بعد از ساعت کار اداری به سمت زشک رفتیم.  از آنجائی که لطف زشکیهای عزیز همیشه نصیب ما می شود اینبار هم فیض بردیم.  قبل از ابرده تابلو زده بودند راه زشک بسته است و به یک راه انحرافی اشاره کرده بود.  خلاصه حدود 50 دقیقه ای در جاده های خاکی سرگردان بودیم و نهایتا به راه اصلی برگشتیم.  آنجا را برای گازکشی کنده بودند و عرض جاده کم شده بود.

مقارن اذان مغرب روی قله زشک چادر زدیم.  سالهای پیش چادر نمی بردیم و لرز پس از خوردن با توجه به کمی لباس بعضی دوستان اذیتمان می کرد.  دوستان همه افطار آورده بودند ولی با توجه به تازه داماد بودن آقای حسینی و افطاری که همسرشان همراهشان کرده بود نیازی به افطاریهای خودمان نشد.  نهایتا 12 شب منزل بودم.

 

 

+ اسمعیل دزیانی ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

پیمایش طالقان - دره سه هزار ‘ حرکتی با بیم و امید

یا هادی المضلین

دو سال پیش که مرتضی - برادرم - با گروه کوهنوردی محل کارش از طالقان به دره سه هزار رفته بود و از مناظر زیبایش مرتب سخن به میان می آورد من از او خواستم که با راهنمائی خودش تیم آزاد ما را نیز راهنمائی کند.  یکی از نکاتی که وی بدان اشاره داشت این بود که راهپیمائی آنها در این مسیر در شرایطی صورت گرفت که در طول طی مسیر حتی به یک نفر هم برخورد نکرده اند اعم از کوهنورد یا محلی و فقط خودشان بوده اند و خودشان.  و این یعنی نا امید شدن از حضور افراد برای یافتن مسیر درست.

بالاخره پس از گذشت دوسال دستور کار پیمایش مسیر در تیم آزاد و بدون تشکیلات ما قرار گرفت.  نفرات متشکل از مرتضی مجتبی هادی خاوری و پس از آن ابراز تمایل همنوردان بازنشسته گروه کوهنوردی پست(محل کار من و هادی) شامل آقایان تولائی نوراللهی و ثنائی. و سه نفر اخیر که از موسسین گروه پست می باشند تلاشهائی را برای جذب امکانات از اداره آغاز کردند و در اولین گام موفق شدند می نی بوسی را برای این امر دریافت نمایند.  اما از آنجائی که برای رفتن یک دلیل لازم دارد و برای نرفتن هزار دلیل به هادی پیشنهاد دادم همزمان بلیط قطار برای تهران نیز تهیه نمائیم تا اگر دوستان منصرف شدند و انصراف آنها نیز برابر است با لغو می نی بوس برنامه به هم نخورد.  پیش بینی درست از آب درامد - همچون سابق - و اقای ثنائی بدلیل شرکت در کنکور ارشد آقای نوراللهی بدلیل مشکلات و آقای تولائی بدلیل عمل جراحی از شرکت در برنامه انصراف دادند.

  به مرتضی پیغام دادم خودش را برای روز های ٢٨ تا ٣٠ ام مردادماه برای شرکت در برنامه آماده نماید که او هم با تاسف اعلام کرد که این روزها اتفاقا به مشهد می آید و نمی تواند در برنامه شرکت نماید.  ولی تلاش خواهد کرد فردی آشنا به منطقه را برای راهنمائی ما همراهمان کند که آن هم نشد.

و باز هم برنامه بایستی به اتکا اطلاعاتی که از کانالهای مختلف جمع آوری می گردد به اجرا درآید.  مهمترین اطلاعات را مرتضی در اختیارمان قرار داد اما نهایتا توصیه کرد بدلیل عدم آشنائی ما با منطقه و نداشتن راهنما از اجرای برنامه صرفنظر نمائیم که ما هم البته صرفنظر نکردیم.  اطلاعات تکمیلی را از  google earth دریافت کردیم.  مهمترین قسمت مسیر شناسائی گردنه ای که ما را به دره سه هزار می رساند بود .  مشخصات این نقطه را با عدم اطمینان از صحت آن ثبت کردیم.  تا با جی پی اسی که مجتبی از محل کارش به امانت گرفت در یافتن مسیر دچار اشتباه نشویم.

بعضی از همنوردان دیگری که سابقه کوهنوردی کمتری داشتند تمایل به شرکت در برنامه داشتند که با توجه به اینکه ممکن است مسیر را گم کنیم و چند روز به برنامه اضافه شود حضورشان منتفی گردید.

با بیم و امید مشهدالرضا علیه السلام را روز سه شنبه 27 مرداد به قصد نیشابور برای سوار شدن به قطار ترک کردیم.  این برنامه هم مانند برنامه توچال از قطار تربت - تهران استفاده کردیم.  قطار درجه 2 بود و ما بلیط بقیه دوستان را پس ندادیم تا کوپه در اختیار ما باشد و راحت تر سفر نمائیم.  تیم نهایتا متشکل از هادی(سرپرست) من و مجتبی(برادرم) گردید.

حدود ٨ صبح ٢٨ مردادماه به تهران رسیدیم.  سوار اتوبوسهای میدان آزادی شدیم و به ترمینال غرب رفته از آنجا سوار اتوبوسهای قزوین شدیم.  سه راهی زیاران-طالقان پیاده شدیم.  از تهران تا این سه راهی حدود ٨٠ کیلومتر است.  روی پل منتظر سواری های خطی طالقان که با ١۵٠٠٠ ریال هر نفر را به طالقان می برند شدیم و پس از چند دقیقه داخل یکی از آنها بودیم.  این مسافت حدود ۴٠ کیلومتر است. با راننده شروع به گپ زدن کردیم.  وی ادعا می کرد این مسیر را بارها طی کرده و آخرین بار همین چند هفته پیش بوده.  برای اطمینان از صحت اطلاعاتمان مسیر را با نظر وی تطبیق دادیم.  خوشبختانه اطلاعاتمان پرت نبود.  او قبول کرد با دریافت ١٢٠٠٠٠ ریال ما را به پراچان ببرد.  حدود ساعت ١٣ پراچان بودیم.  ترجیح دادیم نهر را همان جا صرف کنیم و کمی استراحت کنیم تا خستگی راه کمی برطرف شود.

ساعت ١۵ راهپیمائی را در جاده معدن آغاز کردیم.  در انتهای جاده سه نفر محلی مشغول غذا خوردن بودند.  مسیر را از آنها پرسیدیم که آنها مسیر میان دو آب که روی یال امتداد می یافت را نشان دادند.  این نکته خیلی مهم بود چون پاکوبهای دیگری هم وجود داشت و ممکن بود ما را به اشتباه بیندازد.

  ١٨:۴٠ به سنگ دروازه که یکی از نشانه های مسیر است رسیدیم.

 

 نزدیکیهای رسیدن به خط الراس بود که چوپانی الاغ سوار به ما رسید .  مسیر دمچه را نیز از وی پرسیدیم که او به ما اطمینان داد در جهت درستی حرکت می کنیم.  پاکوب مسیر خیلی واضح است و دلیل ن هم عبور گله های زیاد است. فقط نکته آن اینستکه در بعضی از دو راهی ها دو پاکوب وجود دارد که باید به آن دقت شود.  هادی پشت سر الاغ سوار به سرعت از ما دور شد و ما مقارن تاریکی به دمچه رسیدیم.

  محلی را برای چادر در نظر گرفتیم که در گودی باشد و کنار آب.  حال هادی و مجتبی زیاد میزون نبود.  چائی و سوپ درست کردم و من و مجتبی خوردیم ولی هادی ترجیح داد سبک بخوابد.  شاید این اولین بار بود که هادی را سرحال نمی دیدم.  شاید علتش سرعت زیاد قسمت آخر بوده باشد شاید هم سرماخوردگی. کیف امداد که مسئولیتش با مجتبی بود متاسفانه قرص سرماخوردگی نداشت و من طبق معمول غرغر کردم اما نه زیاد غلیظ.چشمه نزدیکی ما به قدری سرد بود که ٣٠ ثانیه نمی توانستیم دستمان را در ان نگه داریم.  آسمان به قدر پر ستاره بود که نتوانستم دب اکبر را پیدا کنم و به ناچار برای یافتن قبله به جی پی اس مراجعه کردم.  با دو نفر از کودکان چوپان هم ساعتی به گفتگو نشستیم. و آنها را برای نصب چادر که برایشان کار جالبی بود بکار گرفتیم. از سختی زندگی ایشان متعجب بودم. فکر می کردم همه باید کاری در شهر و پشت میز داشته باشند.  و فقط برای تفریح  آواره کوهها شوند اما واقعیت زندگی چیز دیگری است.

بگذریم... ٧ صبح روز پنجشنبه در حالیکه هنوز هادی سرحال نشده بود حرکت به سمت گردنه را آغاز کردیم.  باز هم مسیر گردنه را از چوپانان پرسیدیم و انها مسیر درست را به ما نشان دادند.  مسیری که مرتضی رفته بود و مسیر که ما باید می رفتیم قابل تشخیص بود و نگرانی ما از یافتن مسیر درست کلا منتفی گردید.  ساعتی بعد توقف قابل ملاحظه ای برای صبحانه داشتیم و مجتبی یک چای با گداجوش برایمان درست کرد که با غفلت من بخشی از آن چپه شد.  ١٢ ظهر به گردنه رسیدیم.  یکطرف طالقان و یکطرف دره سه هزار. 

 هفت خوانها در سمت راست دره سه هزار و دو شاخ علم کوه نیز در دوردست دیده می شدند.  عکس گرفتیم و به دره سرازیر شدیم.  ساعت ١۴ توقفی طولانی برای نهار داشتیم.  برنج دم کردم و با کنسور قرمه سبزی خوردیم و باز ادامه مسیر.  زیبائی دره سه هزار در بلندی دیواره های دره و پر آبی مسیر است. و در این فصل منطقه پذیرای خیل عظیمی از گله ها است که حتی می توان ادعا کرد منطقه خیلی شلوغ است.

ساعت ١٨ به آبگرم می رسیم.  اینجا واقعا شلوغ است چرا که افراد زیادی از سمت سه هزار و تنکابن آمده اندتا شب جمعه را در این محل سپری نمایند.  در این فصل عده ای هم چادر زده اند و چادرها را اجاره می دهند .  این محل متاسفانه مملو از آشغال است . به همین دلیل از برپائی چادر و شب مانی در آنجا منصرف می شویم و فقط به آب تنی در آبگرم اکتفا می کنیم. اما توصیف  آبگرم:  یک چهاردیواری بدون سقف حدودا ٣ در ۴ که یک دخمه کنده کاری شده در دل کوه که ظرفیت حدودا ۴ تا ۵ نفر را دارد.  اگر بیش از این جمعیت باشد باید منتظر بمانند تا خالی شود.  نوبت خانمها و آقایان هم که قاعده ای ندارد جمعیت غالب باید اعلام حضور نمایند تا جنس مخالف ان جا را تخلیه نماید که خوشبختانه ما برای این امر معطل نماندیم.  به رفع خستگی اش می ارزد که ساعتی در آنجا توقف نمائی.

قرار شد هرکس از ما دیرتر از ١٩:٣٠ آماده رفتن شد همه را بستنی مهمان کند.  با این شرط هیچ کس دیرتر حاضر نشد و راس همان ساعت حرکت را به سوی روستای درجان و روستای شهرستان سه هزار که در نزدیکی هم هستند آغاز کردیم.  در مورد اسم روستای شهرستان سه هزار بنده بی تقصریم یکی از تابلوها نوشته بود روستای شهرستان سه هزار که محلیها به آن شهرستان می گویند.

یک ساعت و نیم آخر مسیر را در تاریکی مطلق ناشی از سایه کوه و مه غلیظ طی کردیم.  جائی برای گم شدن وجود نداشت اما بالاخره نگران بودیم.  پس از درجان به فاصله کمتر از ده دقیقه به شهرستان رسیدیم.  در آبگرم یکی آدرس امازاده به ما داده بود که خوشبختانه در ابتدای روستا آن را پیدا کردیم.  امازاده ای بس تمیز و مرتب و دارای دو اتاق با پتو و ظرف و کاسه و ...استراحت در چنین مکانی بعد از یک راهپیمائی طولانی بسیار دل چسب بود.اول چائی بعد هم ماکارانی بعد هم خواب زیر چند لایه پتو و روی یک نمد گرم.  البته ما هم حق میزبان را ادا کردیم و رعایت نظافت را کردیم و پیش از رفتن نیز جارو کردیم .  دنبال یک حمام روستائی داغ هم بودم که در جوار امازاده بود ولی متاسفانه مدتها از آن استفاده ای نشده بود.  یک چرخی هم داخل روستا زدم و از یکی از زنان روستائی در مورد وسیله نقلیه پرسیدم همچنین از حمام.  می نی بوس ساعت ٨ راه می افتاد و حمام هم کلا تعطیل است.

وسایل را جمع کردیم و به میدان روستا رفتیم و منتظر می نی بوس.  مجتبی هم چند تخم مرغ محلی خرید و یک نیم روی با حال درست کردیم.  یک گروه ۴ نفره که کرجی و طالقانی بودند از مسیر طالقان آمده بودند و شب را در کافه بین راه استراحت کرده و حدودا یک ساعت زودتر از ما به آبگرم رسیده بودند.  جالب اینکه آنها چادر نداشتند و از بیواک استفاده کرده بودند که با توجه به متغیر بودن هوا به نظر من بی احتیاطی بود.  آنها سوار می نی بوس شدند .  مقصد می نی بوس خرم آباد بود که چند کیلومتری با تنکابن فاصله دارد.  اضافه کرایه ای دادیم تا ما را به ترمینال برساند.  تا حرکت ماشینهای مشهد چندساعتی باقیمانده بود و فرصتی برای ساحل که فاصله اندکی با ما داشت.  پس از آب تنی در دریا نهار را مهمان اشکنه های خوشمزه هادی بودیم.  برای شب هم برنج درست کردم .  ساعت ١۴ سوار بر اتوبوس به سمت مشهد راه افتادیم.  در توقف شام از دور آقای علیان از گروه آزادگان را دیدم.  گروه ایشان ظاهرا به قصد قله علم کوه از مسیر گرده و حصارچال اقدام نموده بود و حال در راه برگشت بودند.

برای اینکه روزه اول ماه مبارک را از دست ندهیم نیمه شب در اتوبوس به خوردن و نوشیدن مشغول شدیم .

روز شنبه شکرگزار حضرت حق به جهت صحت و سلامت و موفقیت در برنامه بودیم.  ابتدا عرض ادبی به ساحت مقدس حضرت رضا علیه السلام نمودیم و پس از آن هرکدام راه خویش در پیش گرفت و والسلام از این زیاده گوئی.

 

 

 

+ اسمعیل دزیانی ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()