باشگاه کوهنوردان آزاد خراسان

کوهنوردی ما با برنامه است اما بدون تشکیلات

دره شمخال به روایت دیگر

... وَ اِسْرافلُ صاحِبُ الصُّورِ، الشّاخِصُ الَّذى یَنْتَظِرُ مِنْکَ الْاِذْنَ، وَ حُلُولَ الْاَمْرِ، فَیُنَبِّهُ بِالنَّفْخَةِ صَرْعى‏ رَهآئِنِ الْقُبُورِ ....
و اسرافیل صاحب صور که چشم به راه اجازه و فرمان توست تا در صور بدمد و بدین برنامه افتادگان به زندان گور را از خواب مرگ بیدار کند

گزارش پیمایش دره شمخال را یکی از  همکاران و همراهان برنامه شمخال - آقای محمدرضا اسدی -  با قلم خودش به شرح ذیل نوشته. مطلب ایشان را بی کم و کاست نقل می کنم. البته اشکالات ویرایش و درج غلط بعضی از اسامی به عهده نویسنده است.

روایت سفر            دره شمخال                         

صبح پنج شنبه31شهریور90 آقای علی حسینی پیشنهاد کوهنوردی دو روزه را به من و سید موسوی و چند تا دیگر از بچه های مبادلات داد و گفت باید توان 30 کیلومتر پیاده روی توی رودخانه و صخره ها را داشته باشیم و ملزومات سفر مثل کوله پشتی و کیسه خواب و لباس و کفش مناسب کوه را همراهمان بیاوریم. یاد آور شد که همه ی این سختی ها به لذت سفرش می ارزد. و قرارمان را برای ساعت 30/14 داخل اداره گذاشتیم و به اتفاق آقایان علی حسینی- اسماعیل دزیانی – حمید آهنی سید محمد موسویان- علی تیموری علی حمامی و خودم محمد رضا اسدی با تاخیر چند دقیقه ای از مبدأ حرکت امان اداره پست به اتفاق آقای بهروز شاهی راننده خوش اخلاق و با حال مینی بوس اداره راه افتادیم.

اول سفر مینی بوس جلوی رستوران نزدیک اداره توقف کرد تا حمید آهنی نهارش را بگیرد که ده دقیقه ای معطل کرد و صدای چند نفری در آمد. وقتی با غذا برگشت دزیانی رو کرد و بهش گفت حمید جان تو دیگه سهمیه غرت تا آخر سفر تموم شده پس سعی کن دیگه کار خطایی انجام ندی که بقیه زدند زیر خنده. هر چه به قوچان نزدیک تر می شدیم سرما وناپایداری هوا را بیشتر احساس می کردیم و نزدیک شهر قوچان باران نرمی شروع شده بود و ضمن اینکه کمی نگران کننده بود همه را یک جورایی به اظهار نظر در مورد ادامه سفر وا داشت اما از آنجایی که همه مایل به ادامه سفر بودیم پس پیش بینی خوش بینانه ای کردیم که نه، قوچان همیشه سردتر و پر باران تر از دیگر مناطق اطرافش است و این وضعیت ماندگار نیست و باران بند خواهد آمد که از اقبال خوش امان خرد جمعی امان جواب داد و کوهستان هوای بهتر و مطلوب تری از خود قوچان داشت بدون باریدن یک قطره باران. از یکی از خیابانهای اصلی شهر قوچان ملزومات و مقداری غذا خریدیم برای سه وعده غذایی که شامل شام شب . صبحانه و نهار فردایمان می شد که بعد از خرید از قوچان و تکمیل بارهایمان آقا اسماعیل کلیه وسایل مشترک را بین بچه ها تقسیم کرد و به هر کس مقداری داد و تاکید کرد که موقع احتیاج به آن وسیله هر نفر یادش باشد که کدام یک از وسایل را توی کوله اش گذاشته و فراموش نکند.

قوچان را به سمت درگز ادامه دادیم و پس از طی مسافت 35 کیلو متر رسیدیم به دو راهی باجگیران که به سمت چپ جاده پیچیدیم و پس از گذشتن از امام قلی و روستای در بادام حدود 5 کیلو متر به باجگیران تابلوی روستای شمخال دیده می شود و نقطه شروع پیاده روی و کوه نوردی از روستای شمخال آغاز می شود. حدود ساعت 20 است و هوا کاملا تاریک شده .ابتدا به مسجد روستا می رویم برای رفع قضای حاجت و خواندن نماز و بعد از دقایقی همه آماده ایم تا سفرمان را از این به بعد پیاده ادامه دهیم. هوا نیمه ابری و بدون بارش است و خنکی دلپذیر اول پاییز را دارد و جان می دهد برای پیاده روی و فقط تاریکی کمی حرکت امان را کند می کند. و برخی جاهایش آزار دهنده است مثل وقتی که سید موسویان تعادلش را روی قلوه سنگ ها از دست داد و زمین خورد و این باعث کوفتگی جزئی و شکاف روی ابرویش شد وقتی آقای موسویان با آن وضعیت زمین خورد علی حمامی طوری از خنده روده بر شد که همانجا شکمش را گرفت و نشست و بعد از چند دقیقه که پیشانی سید را پانسمان کردیم حال علی حمامی هم  سرجایش آمدو راه افتادیم.

پس از طی مسیر 5/3 ساعته حدود ساعت 24 به چند سکوی سیمانی که برای اطراق درست شده بود رسیدیم و همان جا برای خوردن شام و استراحت شبانه ماندگار شدیم تا صبح زود با نیروی بیشتری ادامه مسیر دهیم.

تقریباً همگی توی کوله پشتی هایشان کیسه خواب مقداری تنقلات، لباس گرم، جوراب های اضافه، کفش کوه و برخی وسایل شخصی را داشتند و اسماعیل دزیانی که تجربه زیادی توی کوه نوردی و طبیعت گردی دارد وسایل دیگری مثل کرانجی (چراغ الکلی) چادر دو نفره و چهار نفره که حجم و وزن کمی دارد، طناب، چراغ قوه، دوربین، عصای کوه، قابلمه و گدا جوش (کتری) و... دیگر چیزها را که عمومی تر است همراه خود آورده بود. که نبود هر کدام از وسایل باعث ایجاد مشکلی کوچک یا بزرگ می شود.

برای شام شب پاچین ها را روی زغال هایی که آورده بودیم در کنار آتش و چای گرم درست کردیم و کنار همان آتش گرمای زغالها نوش جان کردیم و بساط خنده و شوخی بچه ها به راه بود و به نوبت از آفتابه ای که سید موسوی آورده بود استفاده کردیم.

اهمیت جوراب اضافه را وقتی فهمیدیم که بعد از راه پیمایی توی آب سرد رودخانه جوراب های خیس ام اذیت می کرد و اگر یک جفت جوراب دیگر داشتم می توانستم پاهایم را گرمتر نگه دارم تا سرما از پا وارد بدنم نشود.

وسط این کوههای بلند سنگی شبهای مهتابی هم تاریک است شاید به این دلیل که کوههای سنگی سیاه دور برت آنقدر جذب نور بالایی دارند که تا این حد دید را محدود می کنند، صدای یکنواخت و دلنشین جریان آب رودخانه گوش آدم را نوازش می دهد و لالایی دل نشینی برای خواب توی این هوای خنک درون کیسه خواب است. حدود ساعت 2 صبح خوابیدیم توی کیسه خواب هایی که داخل چادرها قرار داشت. خسته ، خسته....

راستی که بعد از یک روز کار و پیاده روی شبانه چقدر خسته می شوی و خوابیدن با هر وضعیتی و هر جایی که باشد چقدر می چسبد به شرط آنکه جایت گرم و خشک باشد تقریباً راحت خوابیدیم توی کیسه خواب که البته قسمت پایین تنه اش به نظرم تنگ آمد و پاهایم را نمی توانستم زیاد تکان بدهم و یادم باشد اگر خواستم کیسه خواب بخرم حتماً به راحتی فضای داخلش دقت کنم و همچنین گرم و نرم بودنش که این یکی هم به اندازه اولی مهم است.

هوا گرگ و میش بود حدود ساعت 5 صبح از خواب بیدار شدم، با اینکه دوست نداشتم از جای گرم و نرم خودم بیرون بیایم اما صبح کوهستان کنار رودخانه نشستن آدم را ذوق زده می کند به خودم گفتم حیف است توی طبیعت آن هم جایی به این بکری و زیبایی چشمهایت بسته باشد و بخوابی آن هم با وقت کمی که ما داریم، بلند شدم و از چادر بیرون زدم، خنکای هوا پوست صورتم را نوازش داد، رفتم کنار رودخانه روی تخته سنگی نشستم و گوش سپردم به صدای تند جریان آب، صدای پرنده ها هم می آمد و منظره ای را که شب از دیدنش عاجز بودم حالا جلو ام خود نمایی می کرد کوههای سنگی و صخره ها و ابهت و شکوه اشان و آب زلال رودخانه که از چشمه ها جاری  بود. جایی که اطراق کردیم چند سکوی سیمانی به همین منظور درست کرده اند که سطح هموار و صافی دارند، و جای مناسبی است برای استراحت.بالای سرمان سایه چند درخت کهنسال گردو قد برافراشته است که چند تایی گردو هم سهم امان از درخت ها شد بعد از خواندن نماز هیزم جمع کردیم و آتش و چایی و بساط صبحانه مفصل با 8 تا تخم مرغی که خوشبختانه سالم رسیده بودند نیمرو را با پنیر و گردو و چای خوردیم و چند تا عکس یادگاری گرفتیم و بعد برنامه ادامه راه را با آقای دزیانی و علی حسینی مرورکردیم. و دزیانی مرتب به بچه ها تذکر می دهد که سریعتر وسایل اشان را جمع و جور کنند تا راه بیفتیم و مدام تایم می دهد تا اینکه با نیم ساعتی تاخیر از تایم اولیه همه آماده می شویم و خودش هم پشت سر همه راه می افتد و متوجه شدم که کیسه زباله ای همراهش است و زباله های پلاستیکی و فلزی را توی آن جمع می کند گمانم با اینکه خیلی بیشتر از ما طبیعت گردی کرده و سفر رفته بیشتر از ما هم قدر طبیعت را می داند. چون کیسه زباله ها را با خودش به شهر بر گرداند تا در آنجا بازیافت شوند کاری که من شاید تا آن موقع چندان به آن اهمیت نمی دادم.

دزیانی کوله اش را که آماده کرد یک روکش هم رویش کشید ازش پرسیدم این روکش را برای چه روی کوله اش می کشد که جواب داد برای اینه که کوله ام کثیف  نشود و یا وقتی به شاخ و برگ درختان گیر می کند لا اقل کوله پاره نشه.

بیشتر مسیر راه را علی حسینی که راه بلد است جلوتر از بقیه حرکت می کند و دزیانی هم پشت سر همه حرکت می کند حدود 15 دقیقه بعد از اطراق گاه صبح به جای زیبایی رسیدم که به آن حمام می گویند و سمت چپ مسیر رودخانه داخل فرو رفتگی دو کوه مرتفع قرار دارد و یک گروه شب قبل آن جاچادر زده بودند و حالا در حال آماده شدن برای ادامه مسیر شان بودند.

آب از هر جای فرو رفتگی و لا به لای سنگها نم نم می آید و در برخی جاها جریان دارد و منطقه خنکی ایجاد کرده و چند درخت و درختچه این قسمت را حسابی سر سبز کرده.

در حرکت بین صخره ها و مسیر رودخانه کمتر می توانی آسمان آبی بالای سرت را ببینی چون اطرافت را صخره ها و کوههای بلندی احاطه کرده اند و در بیشتر طول مسیر در سایه راه می روی. از زیبایی های حمام و منظره های بکرش چند تایی عکس گرفتیم و دوباره برگشتیم به مسیر رودخانه و ادامه را همان گاهی از کناره و گاهی هم از داخل رود به این فکر می کنم که چند هزار سال آب این رود و چشمه ها لابه لای شیارهای سنگی و سخت جریان داشته که شکافی عمیق بین این قسمت های صخره ها ایجاد کرده. مسیر رودخانه در این قسمت ها تنگ و باریک است و بعضی جاها را باید به کمک طناب یا با تمرکز جای پایت را از معبر باریکی محکم کنی تا شیب تندی را بگذرانی و کلاً چون در مسیر رفت رودخانه حرکت   میکنیم اغلب شیب ملایمی را طی می کنیم و انرژی کمتری در پیاده روی صرف می شود.

 

و این به نظر شاید یک حسن باشد که حتی الاغ و قاطر هم از این مسیرها نمی توانند عبور کنند و این محدودیت در رسیدن به این مناطق سبب می شود که مردم کمتری به این قسمت ها بیایند و آسیب کمتری به طبیعت این قسمت ها وارد شود در یکی از این معبرهای سخت، گروه قبلی در حال پایین رفتن از ارتفاع سه چهار متری است که ما سر می رسیم و عبور کند و یک نفره از این مسیر زمان بر است. به پیشنهاد گروه جلویی از طنابی که آنها دارند استفاده می کنیم چون در جایی محکم شده و آماده استفاده است و یکی از اعضای گروه بچه های گروه ما را کمک می کند تا پایین برویم و در قسمت پایین هم حوضچه ای پر از آب است و با کمک علی حسینی یکی یکی بدون خیس شدن اولین قسمت را پایین می آییم و دزیانی هم با طناب دیگری که دارد کوله هایمان را پایین می فرستد و آخر از همه خودش می آید هنگام پیاده روی کوهستانی و حرکت گروهی باید صبر و حوصله داشته باشی، که اگر عجله کنی و پایت را جای درستی نگذاری ممکن است که زمین بخوری و بدتر از آن یا توی رودخانه بیفتی و خیس شوی یا از جایی پرت شوی. مثل اتفاقی که برای من و یکی دو نفر دیگر افتاد.

شب قبل بعد از دو ساعت پیاده روی هنگام عبور از رودخانه درست وسط جریان تند آب که رسیدم اول پای راستم را با احتیاط گذاشتم و بعد پای دیگرم را پایین آوردم و سطح صافی را زیرش احساس کردم، داشت خاطرم جمع می شد که جای پایم محکم است و فکر قدم بعدی بودم که پای چپم روی سطح جلبکی لزج سر خورد و یک آن حس کردم این سطح لزج روی یک تخته سنگ بزرگ است چون پای چپم داشت رویش سر می خورد و نمی دانم تا کجا می خواست پیش برود و پاهایم داشت 180 درجه باز می شد و درست مثل یک ژیمناستیک کار و از طرفی سنگینی کوله پشتی هم این فشار را بیشتر می کرد و فقط از ترس خیس شدن بدنم را جمع کردم و توی همان حالت عدم تعادل چند ثانیه ای ماندم. خوشبختانه سید موسوی نزدیک من بود و خودش را به من رساند و من هم داد می زدم سید دستمو بگیر و در آخرین لحظات نجاتم داد که توی آب سرد رودخانه شیرجه نزنم و طبق معمول علی حمامی از خنده ریسه رفته بود.

گروه نرم و آرام حرکت می کرد و هر جا خسته می شدیم می ایستادیم از تنقلات همراهمان می خوردیم و آب چشمه گوارا هم نوش جان می کردیم و نفس تازه می کردیم و آن وقت به راهمان ادامه می دادیم زیبایی های مناظر اینجا آدم را سر کیف می آورد انجیر کوهی که سیاه رنگ است و تمشک نیز فراوان است. و یکی دو جا هم بوته زرشک رسیده دیدیم.

فکر کنم اگر یک هفته هم بدون غذا به کوه بزنی آنقدر انجیر و تمشک و زرشک و گردو و شاید چیزهای دیگر گیر بیاوری که سیرت کند و آب هم که فراوان است.

چند باری بالای سرمان عقاب دیدیم که توی آسمان اوج گرفته بود و بدون بال زدن می چرخید و چرخش دایره وارش را که گاهی پشت کوههای بلند سنگی ناپدید می شد و دوباره ظاهر می شد می توانستیم تصور کنیم و چقدر زیباست تماشای اوج و پرواز آرام یک عقاب توی دل آسمان آبی که گاهی پشت کوه ناپدید می شود و دوباره ظاهر می شود.

یک عقاب وقتی آن بالاست و اوج گرفته است بدون زحمت بال زدن مدت زیادی می تواند خودش را در معرض جریانهای هوا بدون زحمت بال زدن قرار دهد و برای خودش بچرخد.

و با چشمهای عقابی اش و زاویه دید وسیعی که در اختیار دارد هر چیزی را زیر نظر بگیرد و طعمه خودش را پیدا کند.

 (دو آبی)

ساعت حدود 12 ظهر است که می رسیم به دو آبی جایی که دو رود کوچک که یکی رودخانه مسیر مایعنی رود شمخال و دیگری از در بادام به هم می رسند رودخانه بزرگتری را تشکیل می دهند رود در بادام سمت راست قرار دارد و پر آب تر از رود شمخال به نظر می رسد که بعد از دو آبی پهنای مسیر رودخانه بیشتر می شود و طی کردن ادامه مسیر هم راحت تر وقت استراحت و خوردن چای و یا شاید نهار هر کسی گوشه ای زیر آفتاب ملایم پاییزی و لو می شود و چند دقیقه ای بعد که خستگی در کردیم بساط چای را محیا می کنیم و هیزم جمع می کنیم و دقایقی بعد چای آماده است اینجا موقع پیاده روی یا استراحت هر قدر هم که ساکت باشی موسیقی آب و صدای رودخانه همیشه جاری است و صدای گاه و بی گاه پرنده ها را هم می شود شنید و کبک هایی که گله ای راه می روند و صدای پر زدنشان که هر گاه احساس نا امنی کنند پر می کشند رو به آسمان.

استکانهای لبریز چای همه را دور هم جمع می کند تا خستگی مان را در کنیم و بساط شوخی و خنده هم به راه است و کوچکترین با مزه گی یا شوخی باعث خنده جمع می شود.

چون همه چیز برای شاد بودن فراهم است. که مهمترین اش طبیعت زیبا و بکری این منطقه است. اضافه پنیر و گردوی صبح و گوجه و نان ها را با یکی دو تا چای داغ با اشتها و ولع به تصور خوردن یک بره بریان می خوردیم. یکی از بچه ها به دزیانی می گوید که رو هم خوردی نکند و در جوابش می گوید توی کوه هر وقت به چیزی میل داشتی بخور و هیچ ایرادی ندارد.

علی حسینی یکی دو تا قرص می خورد و بدون اینکه به روی خودش بیاورد که سرمایی که دیشب خورده دارد اذیتش می کند و با روحیه با بچه ها شوخی می کند و می خندد.

آقای خندان گروه علی حمامی همه جا در حال فیلم و عکس گرفتن است و اصرار دارد که ته همه تکه فیلمها به چهره تصویر بردارش ختم شود. بعد از دو آبی هم سید موسوی سوژه خنده حمامی شد. در حالی که سید موسوی از شیب خاکی کنار رودخانه می خواست پایین بیاید چوب دستی اش را تکیه گاه کرد که چوب شکست و سید با کله سرازیر شد و چند تا قلت روی خاکها خورد و بقیه به سمتش دویدیم و بلندش کردیم اما علی حمامی هم طرف دیگر از خنده غش کرد و دلش را گرفته.

به گفته خودش خنده هایش نه عمدی که غیر ارادی است و هر کس در هر موقعیتی زمین بخورد خنده اش می گیرد ادامه می دهد که یک بار پسر کوچکم را صدا زدم طفلی با عجله برگشت به سمتم و با سرش به شدت به میله رو به رویش برخورد کرد و همان جا ولو شد در همان حال من فقط می خندیدم و جلوی خودم را نمی توانستم بگیرم که با اعتراض زنم سعی کردم خودم را جمع و جور کنم و به کمکش بروم.

علی تیموری – کوله بزرگ تیموری به نظر برایش کوچک می آید چون قامت بلند و چهار شانه ای دارد و وقتی کلاه پارچه ای گرد و بزرگش که محافظ خوبی در برابر آفتاب است سر می گذارد مثل باستان شناس های توی کویر مصر که به دنبال بقایای فراعنه هستند می شود.

شاید هم با کلاه شکار و آن سبیل های پهن و پر پشت اش و چکمه های چرمی کوهنوردی ژست شکارچی ها را بیشتر دارد مثل زبل خان. با قدمهای بلندش راهپیمایی برایش راحت به نظر می رسد.

حمید آهنی که از شب قبل درد عظلانی کمر اذیتش می کند شاید به این خاطر که بعد از پیاده روی شبانه روی سطح سرد سیمانی استراحتگاه مدتی دراز کشید و به این حال و روز دچار شد. عصا زنان پا به پای بقیه و برخی اوقات عقب تر از دیگران با چهره ای که درد را می توان تویش دید راه را ادامه می دهد. خیلی وقتها زیبایی های مسحور کننده باعث می شود درد کمرش را فراموش کند و اغلب می خندد و شوخی می کند.

علی حسینی- راه بلد و بانی پا گرفتن اولین سفر جمعی که خودش این مسیر را قبلاً آمده و اهل طبیعت گردی است و خوش سفر البته این خصلت خوش سفر بودن را در همه بچه های گروه می شود  دید ولی در علی حسینی نمود بیشتری دارد که به اتفاق دزیانی برنامه سفر را چیده اند جدای از اینکه کجا و با چه کسانی سفر می روی، برنامه سفر هم به همان اندازه شاید مهم باشد.

و به عنوان راهنما جلوتر از همه حرکت می کند و تعیین مسیر می کند و اطلاعات خوبی از منطقه و گردشگری دارد و با اینکه شب قبل سرما خورده با قرص و دارو خودش را سر پا نگه داشته و در طول مسیر به همه امان کمک می کند.

حمیددزیانی- با تجربه گروه در سفر و کوه نوردی که چند بار دماوند و کوههای معروف ایران را رفته و طبیعت گردی و کوهنوردی جزئی از زندگی اش است و بیشتر از ما ارزش و قدر طبیعت را می داند. و از هم صحبتی باهاش اطلاعات خوبی از سفر نصیبت می شود.

مثل چانه زدن اش برای سبک کردن بار کوله هایمان که هر چیز را به اندازه و نه بیشتر باید برداشت که دقت در خرید 400 گرم پیاز، 7 عدد سیب و 5 تا گوجه فرنگی 700 گرم برنج را می توان دید که به عقیده  دزیانی در مسیرهای طولانی کوله ات در ضمن کامل بودن باید سبک هم باشد.

سید محمد موسویان خوش صحبت و بذله گو و به قول دزیانی باید مسئول تدارکات می شد چون کسی که چند ساعت قبل از سفر مطلع شده بود سید بود و با این حال از کوله پشتی و کیسه خواب تا تنقلات مثل 40 عدد بیسکویت و تن ماهی و کنسرو و شکلات وآدامس و دیگر خوراکی ها و وسایل را ظرف چند ساعت آماده کرده و عازم سفر شده بود و در طول سفر هم چند بارحمامی را از خنده روده بر کرد و پا به پای بقیه راه آمد.

محمد رضا اسدی- من کوچکترین عضو گروه که سعی کردم از همه چیزی یاد بگیرم و تجربه ای تازه و در کنار هم بودن این دو روز با بچه هایی با حال برایم لذت بخش بود و فکر می کنم اینکه کنار ساحل و دریا بروی یا دل کویر لوت آنقدرها هم فرقی ندارد و مهم با چه کسانی رفتن و هم سفر خوب داشتن است. که هر مشکل یا خوشی می گذرد اما اینکه چطوری و در کنار چه کسانی آن را بگذرانی مهم تر است.

بعد از استراحت و اطراق یک ساعته مان ترجیج دادیم نهار را آخر مسیر و در اتمام راه بخوریم چون نه خسته بودیم و با غذای سبکی که خوردیم آماده برای ادامه مسیر بودیم ساعت حدود 13 راه افتادیم ادامه مسیر جریان آب آهسته تر و پهنای دره هم بیشتر شده ولی در بعضی جاها به علت دو برابر شدن حجم آب عمق رودخانه بیشتر است و راه های موازی کنار رود هم بیشتر شده و باید سعی کنی مسیر راحت تر و کوتاه تری را انتخاب کنی که علی حسینی جلوتر از همه مسیر یابی میکند و دیگران هم پشت سرش.

رودخانه مثل ماری توی پهنای دره پیچ و تاب می خورد و به حرکت ملایمش ادامه می دهد ما نیز گاهی از داخل رود و گاهی از کنارش حرکت می کنیم و از انجیر و تمشکهای رسیده اش بی نصیب نیستیم.

حین حرکت چند نفری از رو به رو می آیند و این نشان می دهد که به انتهای مسیرمان زیاد نمانده از یکی شان می پرسم که چقدر به جاده مانده بی خیال می گوید حدود یک ساعت و چند دقیقه بعد از یکی دیگر سوال می کنم که دومی می گوید تقریباً 3 ساعت آخرش متوجه می شوم هیچ کدامشان درست نگفته اند و هر کس تعبیری از ساعت دارد که با دیگری فرق می کند.

دو سه کیلو متر آخر است که یک تراکتور کنار رودخانه می بینم و بعدش زمین کوچکی که دورش حصار کشیده اند و یک لندرور و کم کم آدمهای بیشتر و خانواده هایی که برای گذراندن عصر جمعه اشان به این منطقه آمده اند. ساعت 16 جاده دیده می شود و این یعنی پایان حدود 30 کیلومتر پیاده روی طی این ساعتهای لذت بخش و خوشحال از اینکه اوقات خوبی را در کنار دوستان گذراندیم و همه گروه سلامت و بدون مشکل خاصی به مقصد رسیدیم نزدیک جاده ای که تقریباً 50 کیلومتر به شهر درگز مانده اطراق می کنیم کنار جوی خالی از آب.

هیچ کداممان حال بر پا کردن آتش و گرم کردن غذا را نداریم و همان طور تن ماهی و کنسرو لوبیا ها را سرد با نان می خوردیم. انگار با پایان یافتن سفر انرژی بچه ها هم تمام شده توی هوای خنک عصر گاهی و با این خستگی بچه ها بعد از چند ساعت پیاده روی یک چای داغ می چسبد که خواسته مان اجابت می شود و بهروز شاهی با فلاکس پر از چایش سر می رسد برای برگرداندن گروه و از چایش مثل سوغات گرانبهایی استقبال می کنیم و سوار مینی بوس اداره می شویم.و رو به سمت مشهد حرکت می کنیم حدود ساعت 30/17 عصر است که هر کدام روی یکی از صندلی های مینی بوس ولو شده ایم و من توی فکر یک حمام گرم و خواب راحت شبانه‌ام.

محمد رضا اسدی      14/7/139

+ اسمعیل دزیانی ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

راهپیمائی در دره زشک

اَللَّهُمَّ وَ حَمَلَةُ عَرْشِکَ الَّذینَ لایَفْتُرُونَ مِنْ تَسْبیحِکَ، وَ لایَسْئَمُونَ مِنْ تَقْدیسِکَ، وَ لایَسْتَحْسِرُونَ مِنْ عِبادَتِکَ،
بارالها و حاملان عرشت که از تسبیح تو سست نمی ‏شوند، و از تقدیست ملول نمی گردند، و از عبادتت وا نمی مانند،
وَ لایُؤْثِرُونَ التَّقْصیرَ عَلَى الْجِدِّ فى اَمْرِکَ، وَ لایَغْفُلُونَ عَنِ الْوَلَهِ اِلَیْکَ ...
و در اجراى فرمانت کوتاهى را بر کوشش انتخاب نمی نمایند، و از شیفتگى به سوى تو غافل نمیگردند...
 

سومین برنامه با پشتیبانی واحد رفاه اداره مان(پست مشهد) به قصد راهپیمائی در دره زشک در 11 آذر اجرا شد. در این برنامه به اتفاق 9 نفر از همکارانمان از زشک تا ابتدای مسیر صعود به قله چمن طی طریق کردیم. پس از صرف صبحانه بازگشتیم.

 

+ اسمعیل دزیانی ; ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()