باشگاه کوهنوردان آزاد خراسان

کوهنوردی ما با برنامه است اما بدون تشکیلات

صعود انفرادی به شیرباد - فصل جدید کوهنوردی ام - 5 آبان 1389

یا فارِجَ الْهَمِّ وَکاشِفَ الْغَمِّ - اى زداینده اندوه و برطرف کننده غم

بعد از تماس با این و آن و نا امید شدن از همراهی دوستان، ساعت 11 پنج شنبه تصمیم گرفتم تنها به قله شیر باد بروم. البته منظورم این بود که  تنها برنامه را شروع کنم بعد از ان به کوهنوردان دیگر بپیوندم.چرا که می دانستم روزهای اخر هفته کوهنورد در منطقه زیاد است. اما قسمت حالگیرش همان سه ساعت باغها بود که تصمیم گرفتم تا زشک با اتوبوس بروم و بقیه را با دوچرخه. باری دوچرخه را داخل یک کیسه گذاشتم و تا انتهای وکیل اباد بردم. بعد هم سوار ماشین شاندیز شدم . در شاندیز منتظر ماشینهای زشک نشدم و از همان جا دوچرخه سواری را شروع کردم با کوله ای سنگین و دوچرخه ای که تنظیمش نکرده بودم. دوچرخه کوهستانم یکی دیگه است. تا 5:15 رکاب زدم تا به چشمه قلقل رسیدیم. در مسجد قبل از چشمه کمی استراحت کردم و نماز بجای اوردم. در این حالات تنهائی مجبورم نماز را با توجه بخوانم دستم از دیگران کوتاه است.(پناه بر خدا از این دل مشرک) فکر کردم شب را در مسجد بمانم یا بروم که تصمیم به رفتن شد. تا 7:20 رکاب زدم خیلی خسته شده بود . همانطور که گفتم این دوچرخه کوهستانم نیست. نزدیک خانه حمزه بودم و می دانستم سگهای آنجا ازادند و در این تاریکی تا صاحبشان به دادم برسند چه ها خواهد شد. از طرفی باران هم می امد. اولین کلبه مخروبه ای که دیدم توقف کردم و بساطم را پهن کردم. اتشی افروختم و مختصر خوراکی. بیرون را که نگاه می کردم مه خط الراس را پوشانده بود و من هیچ تصمیمی برای فردا نداشتم. شب را خیلی اجیر خوابیدم و با کوچکترین صدا بیدار می شدم. البته به جز از حمله سگ از چیز دیگری خوف نداشتم که البته کلبه ای که در ان ساکن بودم احتمال حمله سگ بسیار کم بود. ولی خب تجربه اول برای تنها خوابیدن در کوهستان بود. بعد از نماز صبح حرکت را ادامه دادم دو گروه دیگر از با ماشی از کنارم گذشتند . برای صبحانه نزدیک خانه حمزه توقف کردم و یک صبحانه مفصل خوردم. به خانه حمزه رسیدم . دو گروه دیگر هم در حال آماده شدن برای حرکت بودند. دوچرخه را قفل کردم و وسایل اضافی را داخل کیسه  به دوچرخه اویزان کردم. حرکت را شروع کردم. یک گروه از بازنشستگان ایران خوردرو که بعد از من حرکت کردند و گروه یکدل و با حالی بودند. قله را با آنها فتح کردم. اگر انها نبودند به قله نمی رفتم چرا که مه شدید بود و از مسیر قله مطمئن نبودم. این دوستان در راه بازگشت پیشنهاد دادند که با لندرور ایشان به مشهد بازگردم و از خیر دوچرخه سوار بگذرم. که من هم با کله پذیرفتم به انضمام چند تعارف. دوستان نعمت را تمام کردند و یک نهار مفصلی هم با ایشان خوردم. ساعت 6:30 شب به مشهد رسیدم. برنامه ای که با فرار رو به جلو شروع شد. با نگرانی و کمی پشیمانی ادامه یافت و با خوش شانسی و موفقیت پایان پذیرفت.

+ اسمعیل دزیانی ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()