باشگاه کوهنوردان آزاد خراسان

کوهنوردی ما با برنامه است اما بدون تشکیلات

قله توچال - فرصتی برای با هم بودن - تیرماه 88

بسم الله الرحمن الرحیم

هادی پیشنهاد داد در یکی از سفرهائی که به تهران برای پیگیری مسائل در سی ام می روم به اتفاق به قله توچال برویم.  آخرین امتحان من پنج تیرماه بود و این بهترین فرصت برای یک کوهپیمائی با دوستان بود.  البته من این قله را قبلا از شیرپلا و مسیر ولنجک چند بار صعود کرده بودم و رسیدن به قله انگیزه زیادی برایم ایجاد نمی کرد. مضافا اینکه من اساسا قله ها را تکراری نمی روم مگر چه شود.  اما این بار با دوستان یک برنامه کوهپیمائی را اجرا کردن لذت خاص خود را داشت.  مخصوصا که بعد از ١۵ اردیبهشت که یک برنامه نصف و نیمه را بصورت ناموفق در شاهوی کردستان اجرا کرده بودیم و ما برنامه قابل توجه دیگری نداشتم.

تیم را با هادی،  مجتبی و مرتضی بستیم و بلیط رفت و برگشت را نیز تهیه کردیم.   مرتض فعلا ساکن تهران است و البته میزبان ما.  دو سه روز مانده به برنامه، مجتبی به بهانه اینکه مرخصی هایش زیاد شده از آمدن انصراف داد( البته راست می گفت چرا که بیشتر مرخصی هایش را با نامزدش سپری می کند) و متقابلا تقی نوراللهی که رسما رئیس گروه کوهنوردی پیام پست خراسان است برای آمدن اظهار تمایل نمود.

۴ تیرماه مشهد را به قصد نیشابور برای سوار شدن به قطار تربت - تهران ترک کردیم.  بلیط را تربت - تهران تهیه کردم چرا که اولا ساعت ورود به تهران مناسبتر بود ثانیا خیلی ارزانتر. 

صبح روز جمعه قطار با حدود ٣ ساعت تاخیر به تهران رسید و از بخت خوب ما ۵٠ درصد آن نیز مسترد شد.  بلافاصله به منزل مرتضی رفتیم و مشغول آماده نمودن کوله ها شدیم.  من هم آماده رفتن به جلسه امتحان.  پس از پایان امتحان،  به میدان تجریش رفتم.  بچه ها کوله ام را به آنجا آورده بودند و به اتفاق به دربند رفته و برنامه را با یاد حضرت دوست آغاز کردیم.  مسیر خلوت تر از آنچه که انتظار داشتم بود.  و نفرات نه چندان زیاد در مسیر، در حال بازگشت بودند.  مسیر را تا پناهگاه قدم زنان بالا رفتیم.  شیرپلا را اینقدر خلوت دیدن هم لطفی دارد. کل نفراتی که تا فردایش دیدم از ١٠ نفر تجاوز نمی کرد.  شب را جای شما خالی کنسروهای مائده را که مرتضی می خواست به هر صورت از شرش راحت شود خوردیم و علیرغم تدارکات مفصلی که هادی فراهم کرده بود از خرید سوپ آماده غفلت شد.

صبح روز شنبه، بعد از نماز صبح و نوشیدن یک چای، کوله ها را بستیم  و  حرکت را به سمت قله آغاز کردیم.  در راه برگشت  کوهنوردی را که صبح خیلی زودتر از ما به قله  بود دیدیم.  ایشان آقای ایرج روغنچی از باشگاه دماوند بود.  تی شرت تنشان هم یادبودی از برنامه نانگاپاربات داشت.  چند عکس یادگاری گرفتیم و مسیرمان را بمت قله ادامه دادیم. 

 نزدیکیهای جانپناه امیری اعلام خطر ورود به ارتفاع در سرم فعال شد و اثرات اندک ارتفاع زدگی را به وضوح در خودم احساس کردم.  هرچند که آزار دهنده نبود اما برای من این هشدار خیلی جالب بود.  دوستان دیگر که کلا این مسئله را  در مورد خودشان نفی کردند.  برنامه را خیلی گل گشتی اجرا می کردیم.  بلیط برگشت به مشهد برای ساعت ٢٣ بود و ما نگرانی از این بابت نداشتم و در هر توقف وقت زیادی را سپری می کردیم.  نهایتا به قله رسیدیم و باز استراحت.  بنده خدائی با لهجه عجیب و غریب به ما خسته نباشید گفت بعد چند لحظه ای بچه ها با عبارات hello و نظیر آن پاسخ گفتند.  بنده خدا یک روس بود که تنها از سمت دیگری به قله آمده بود نامش سرگئی و ظاهرا وابسته تجاری.  نکته خیلی جالب برای من هوش فوق العاده اش بود بطوریکه با سنی حدود 30 سال و اقامت حدود یکسال در ایران علاوه بر صحبت کردن - هرچند نه با آشنائی کامل با کلمات و اصطلاحات - قادر به خواندن متون فارسی هم بود. چند عکس هم  گرفتیم و قله را از مسیر طولانی ولنجک ترک کردیم.  ایستگاه 5 برای نهار توقف کردیم و بعد از اینکه یک شفته پلو برای بچه ها درست کردم و غیر از من وتقی کس دیگری هم نخورد مسیر را به سمت ایستگاه تله کابین ادامه دادیم....

ساعت 8 در منزل مرتضی بودیم و از اینکه برنامه اینقدر طول کشیده بود در حیرت بودیم.  ساعتی بعد تهران را به قصد مشهد الرضا علیه السلام ترک کردیم و با شکرگزاری از حضرت حق بدلیل  اجرای برنامه با سلامتی کامل به مشهد رسیدیم.

والسلام

 

+ اسمعیل دزیانی ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()