قله ناز بالاخره بله رو گفت -مهر 1396

سن و سال که بالا بره تصمیم گیری سخته . مخصوصا اگر به خود اتکا کنی چرا که خلاء های وجودت که قبلا با دیگران پوشانده می شد چاشی بزرگ خواهد بود برای تصمیم گیری. 19 مهرماه تهران ماموریت داشتم . قله ناز را چند ماه پیش با هادی خاوری رفتیم که حالش میزون نبود و یکی دو ساعت پس از جانپناه برگشتیم. خوب کار ناقص را باید تمام کرد. بنابراین هدف قله ناز بود. مشکل قله ناز بدلیل طولانی تر بودنش اینه که کوهنورد کمتری رفت و امد دارد و این همان دلیل بدخوابی شب قبل برنامه بود. مضافا اینکه اخرین باری که تنها در جانپناه خوابیدم تا صبح دوام نیاوردم و 11 شب برگشتم پائین که از خستگی ذله شدم. تازه برگشتن خوفناک تر ار ماندن در جانپناه بود. صبح پنج شنبه تهران را  به قصد کرج و چاده چالوس ترک کردم. بازهم محلی ها با صفا - این بار اهالی لیلستان - من را تا روستای صعود بردند. خداوند خیرشان دهد. بدون فوت وقت حرکت را آغاز کردم. در بین راه آقای رجبی از اهالی روستا تا چشمه مرا همراهی کرد و چند دقیقه ای از مصاحبت با ایشان حظ بردم. 12:30 به جانپناه رسیدم و بعد از نماز و مختصر غذا رفتم برای صعود قله . چرا که ممکن بود تنهائی و بیکار مرا از صعود قله منصرف نماید. 4:40 سر قله بودم. هیچ کوهنوردی در مسیر نبود. فقط در دره ها گله های گوسفند و چوپانانشان اتراق کرده بودند. با شنگولی فتح قله دلی دلی کنان راه برگشت را پیش گرفتم. امید داشتم کسانی به جانپناه امده باشند. تاخیر زیاد سبب شد به شب بخورم و پاکوب را گم کنم و راه زیادتری را طی کنم. بالاخره هشت شب رسیدم جانپناه. اب نداشتم چشمه نزدیک جانپناه اب  برداشتم . خودم را همانجا سیراب کردم.

/ 1 نظر / 14 بازدید